تبلیغات
آفاسافت.آی آر - قصه ی ازدواج

Facebook & Mardomsara: AboalfazlFathiAzad | Twitter: AboalfazlFathi | Gmail & Ymail & Outlook: afa.azad | Skype: aboalfazl.fathiazad | Line & Nimbuzz & Delicious: afasoft.ir | Telegram & Trillian & Other: afasoft

قصه ی ازدواج
ابوالفضل فتحی آزاد | 17:30 - 1392/01/9 | ( نظر میدم [ دیدگاه] آفاسافت: ارسال این پست از درگاه وای میل آفاسافت: ارسال این پست از درگاه جی میل آفاسافت: اشتراک این پست در لینکیدین اشتراک این پست در فیسبوک
بسم الله الرحمن الرحیم

دوست دارم فریبا

سلام بر رزمندگان اسلام ؛ اینجانب آقای شهرام لطفی کیا کلاس دوم ب می خواستم بگویم خسته نباشید. من این قوطی لوبیا را برای شما می فرستم تا بخورید، قوی بشوید و بتوانید خوب بجنگید. دیروز آقای مدیر گفت: « هر کس هر چه می خواهد بیاورد. چند روز دیگر می خواهیم برای رزمندگان به جبهه بفرستیم. اگه خواستید نامه هم بنویسید و بچسبانید به آن » . همه خوشحال شدیم . حسنی گفت: « من سه تا قوطی کمپوت می آورم » من هم می خواستم یک عالم قوطی لوبیا بخرم و بفرستم. من خودم لوبیا خیلی دوست دارم. اما دیشب وقتی به بابا گفتم به من ...

داستان : « نامه ی چسبیده به قوطی لوبیا »

نویسنده : « نیلوفر مالک »

دکلمه : « قصه ی ازدواج »

شاعر : « بهزاد (ابوالفضل) سپهر »

آلبوم : « شهدا »

گوینده : « وحید جلیلوند »

قصه ی ازدواج - ابوالفضل سپهر

ادامه ی مطلب


... پول بدهد تا برای رزمندگان چیزی بخرم و بفرستم، زد پس کلم و گفت: « عجب خری هستی تو! به ما چه مربوطه که برایشان چیزی بخریم. مگر ما گفتیم بروند و بجنگند. دولت خودش باید غذایشان را بدهد!» یه چیز دیگه هم گفت که خجالت می کشم بگم. صبح مامان پول داد تا برای ناهار همبرگر بخرم اما من پولم رو نگه داشتم و ناهار نخوردم. سر کلاس شکمم قاروقور کرد. حسنی دلش سوخت و لقمه نان و پنیرش را بامن نصف کرد. نصف شکممون پر شد و نصف دیگش خالی ماند. باز هم دلم قار و قور کرد . هر دومان خیلی خندیدیم. عصر از سوپر اکبر آقا یه قوطی لوبیا خریدم و یواشکی آوردم خونه و حالا دارم نامه ام را می نویسم. شانس آوردم کسی خونه نیست. من هم می خوام وقتی بزرگ شدم حتما به جنگ بیایم. نه این که مثل شهاب توی خونه قایم شوم. شهاب داداشم خیلی ترسو است. توی خونه قایم شده که سربازی نره. همه اش توی ویدئو فیلم های بی تربیتی میذاره و تماشا می کنه.بعضی وقت ها هم دوستاش مهمونی میدن و لباس های قشنگ قشنگ می پوشه و میره. بعد عکسش رو میاره و به ما نشون میده. مامان میگه : « باید شهاب رو بفرستیم اونور آب. بچه ام رو از سر راه نیاوردم که بفرستم جنگ تا جنازه اش رو برام بیارن.» چند روز پیش حسین پسر همسایمون شهید شد. داشتتوی دانشگاه درس می خوند. اما یه دفعه رفت جبهه. بابا بهش گفت:« مگه خوشی زده زیر دلت؟ بشین خونه و درست رو بخون.» اما اون گوش نکرد. گفت:« اگه هیچ کس جبهه نره پس کی از ناموسمون دفاع می کنه؟» از بابا پرسیدم ناموس یعنی چی؟ جوابم رو نداد. من نفهمیدم ناموس یعنی چی؟ اما فهمیدم باید ازش دفاع کرد. حسین هیچ وقت حرف الکی نمی زد. دلم برای باباش می سوزه. خیلی پیر شده بابا میگه:« حالا دیگه نونش تو روغنه. به اینا خیلی میرسن.» حالا علی به جبهه اومده . علی برادر حسینه. دیروز دیدمش تازه از اونجا برگشته بود.بهش گفتم اینبار که خواست بره جبهه منو هم با خودش ببره.خندید و کلم رو ماچ کرد. وقتی به بابا گفتم می خوام برم جنگ تا از ناموسمون دفاع کنم گوشم رو پیچوند و گفت: « تو ..... می خوری. برو دماغت رو بکش بالا .» گوشم خیلی درد گرفت. نزدیک بود جلوی نرگس اشکم در بیاد. نرگس دختر همسایمونه.هنوز مدرسه نمیره.همیشه موهاش رو دو طرف صورتش می بافه. خیلی بامزه میشه. یه بار شهاب موهاش رو کشید و نرگس گریه کرد. من عصبانی شدم و به شهاب لگد زدم و بعدش یه عالم از دستش کتک خوردم ولی گریه نکردم. من بالا خره میام جنگ. حالا می بینید. می خوام شهید بشم مثل حسین. دشمن بعضی وقتها با هواپیما اینجا میاد و از اون بالا بمب می اندازد. اون وقت رادیو آژیر قرمز میکشه. هر وقت آژیر قرمز میکشن ما چراغ ها رو خاموش می کنیم و می دویم تئ زیر زمین. من نمی ترسم اما مامانم خیلی می ترسه. شهاب هم مثل جوجه می لرزه. بابا بمب ها رو می شماره. دیشب وقتی جند تا بمب انداختند بشکن زد و گفت: « فردا قیمت خونه نصف میشه و وقت خریدنه. »مامان گریه کرد. اون می خواد ما از تهران بریم . اما بابا می خواد بمونه و زمین بخره. میگه: « اگه یه کم صبر کنیم ، بعد جنگ، نونمون توی روغنه.» نمیدونم چرا بابا این همه نون روغنی دوست داره؟ ...... ای وای....  باز آژیر قرمز کشیدن. باید برم توی زیر زمین. بعد برمی گردم و نامه ام رو تما....» نامه،  پاره و خونین از دست علی افتاد.  علی زانو زد.  دست کوچک پسرک رو بلند کرد و بوسید و آن را روی سینه اش گذاشت.


آهای آدم بزرگا این ماجرا رو دیدین؟
آهای آهای بچه ها این قصه رو شنیدین؟

قصه ی ازدواج جوونمردی پهلوون
قصه ی ازدواج دختر شاه پریون

یه روزی روزگاری یه پهلوون عاشق
رفت به خواستگاریه دخت ماه و شقایق

پدر می گفت پهلوون تو این روز بهاری
قول میدی که هرگز اونو تنها نذاری؟

پهلوونه مکثی کرد چشماشو به زمین دوخت
انگار جوابی نداشت انگار دلش خیلی سوخت

پدر قهقهه ای زد چشم پدر درخشید
انگاری با این سوال خیلی چیزا رو فهمید

گفت که منتت رو به جون و دل خریدم
آهای آهای عزیزم چایی بیار دخترم

از توی آشپزخونه یکدفعه و خیلی زود
دختره با خجالت که شادی هم درش بود

قدم گذاشت به روی دیده های پهلوون
چایی گرفت جلوی جوونمرد قصه مون

وقتی سینی رو گرفت جلوی اون جوونمرد
پهلوون قصه مون با اون نگاش سوال کرد

« اگه اینو بفهمی اگه اینو بدونی
تو این دنیای خاکی من میرم تو می مونی

من میرم و تو دندون روی جیگر میذاری
بعد من این تویی که پرچم و ور میداری

و اونایی که امروز میخندن و زبونن
فردا که من نبودم قلب تو می سوزونن

برای بچه ی ما مادری و هم پدر
حالا جوابت چیه؟ چیه جواب آخر؟

برای عشق پاکت یه پهلوون قابله؟ »
دختره با نگاهش انگار جواب داد « بله »

بابای من سوال کرد مادر من جواب داد
چشم نرگس هر دو ابری شد و گلاب داد

پهلوون بانگاش گفت « دلم می خواد بدونی
تو این گود زمونه تو خیلی پهلوونی »

عقد این دو تا عاشق چقدر قشنگ و زیباست
اسم بابام ابالفظل اسم مامان فریباست

دو روز بعد عروسیش از باباجون جدا شد
بابای تازه داماد راهی جبهه ها شد

می گن بابام دوید و زد از تو خونه بیرون
مادر نو عروسم دوید به دنبال اون

بابای تازه داماد دویدش و دویدش
مادر نو عروسم دیگه اونو ندیدش

آی دونه دونه دونه نون و پنیر و پونه
یه پهلوون تو جبهه فرشته ای تو خونه

پهلوونه تو جبهه تفنگ گرفت به دستش
فرشته توی خونه به پای اون نشستش

پهلوونه تو جبهه حِماسه ها آفرید
فرشته توی خونه خواب تشنگی رو دید

خواب دیدش تو باغه نشسته روی تخته
پرنده ای تو قفس به شاخه ی درخته

خواب می دیدش پرنده نَفَس نَفَس میزنه
آب دونه داره اما تن به قفس میزنه

مامان جونم توی خواب سوی قفس دویدش
بابام میون دشمن نعره ز دل کشیدش

انگار یه دستی از غیب در قفس رو وا کرد
دشمن سر بابام رو از بدنش جدا کرد

یکدفعه اون پرنده از تو قفس پریدش
رفت و رسید به خورشید مامان دیگه ندیدش

بابای بی سر من می خورد هی پیچ و تاب
همین جا بود که مادر یهو پریدش از خواب

مامان پریدش از خواب با یک دل پر از درد
بابا جونو صدا زد گریه کرد و گریه کرد

با گریه گفت:« پهلوون پهلوون آهای آهای
همون وقتی که رفتی فهمیدم که نمی آی

فهمیدم که نمی آی آهای آهای شنفتی؟
خواستگاریم یادته با اون نگات چی گفتی؟

وقتی بابام بهت گفت تو اون روز بهاری
قول بدی که هرگز منو تنها نذاری

سکوتتو یادته؟یادته مکثی کردی؟
اونجا بودش که گفتم میشه که بر نگردی

فهمیدم که پهلوون مرد جهاد و جنگه
راضیم اما دلم بی قراره و تنگه »

سلام بدیم به اون دل که تنگ و بی قراره
صبری کنید جوونا قصه ادامه داره

آی دونه دونه دونه نون و پنیر و پونه
پهلوونه قصه رو آوردنش به خونه

مامان نشست کنارش باباجونو نگا کرد
با اون نگاه نازش بابا جون و صدا کرد

با اون نگاش می پرسید بالاخره اومدی؟
با اون نگاهش می گفت : « چقدر خوشگل شدی؟

چقدر خوشگل شدی اومدی خواستگاری؟
دیگه باید قول بدی منو تنها نذاری »

با چشماش اینجوری گفت:« پهلوون آهای آهای
چیزی بگو جوونمرد مگه منو نمی خوای؟ »

با دیده بوسه میزد به پیکر پهلوون
چشاش به کاغذی خورد توی جیب باباجون

یه کاغذ سوخته رو دیدش تو جیب بابا
با این جمله ی زیبا دوست دارم فریبا

فرشته ی عزیزم همسر بی قرارم
حالا بهت قول میدم تو رو تنها نذارم

این بار مامان سوال کرد بابای من جواب داد
آهای آهای جوونا بوی گلاب نمیاد؟

فکر نکنین جوونا که این آخر کاره
تا این بوی گلاب هست قصه ادامه داره

بیاین با هم ببینیم تو گود این زمونه
کیه که پهلوونه؟کیه که پهلوونه؟!

بعدش بگیم پهلوون خیلی خیلی نوکریم
می پرسین برای چی؟ برای این ...... بگذریم !!!



جهت دانلود این دکلمه با کیفیت 128 ، در بخش دنبالک ها بر روی دنباله آوینی کلیک نمایید.





موضوعات : شعر و شاعری ,



آخرین ویرایش : 1392/10/6 ساعت 09:43

مرتبه


هر آنچه که در ذهنتان می گذرد را ثبت کنید؛ می توانید فیلدهای نام، ایمیل و آدرس وب/وبلاگ را خالی بگذارید.
پریا وطنی 1392/01/14 10:05
دمت گرم وبلاگت جالبه
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
ممنونم عزیزم
این نظر لطف شماست
مرسی
hh 1392/01/10 22:02
عکس شهدا را دیدیم ، عکس شهدا عمل کردیم !!!!
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
.
شهدا شرمنده اییم !!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
اشتراک در خبرنامه
نظر سنجی
نظرتون درباره اینترفیس جدید آفاسافت برام مهمه








دردانه هایی از گنجور
جراید
آپارات
آمار بازدید
تعداد مطالب :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :