تبلیغات
آفاسافت.آی آر - من اومدم

Facebook & Mardomsara: AboalfazlFathiAzad | Twitter: AboalfazlFathi | Gmail & Ymail & Outlook: afa.azad | Skype: aboalfazl.fathiazad | Line & Nimbuzz & Delicious: afasoft.ir | Telegram & Trillian & Other: afasoft

من اومدم
ابوالفضل فتحی آزاد | 22:00 - 1391/11/8 | ( نظر میدم [ نظرات] آفاسافت: ارسال این پست از درگاه وای میل آفاسافت: ارسال این پست از درگاه جی میل آفاسافت: اشتراک این پست در لینکیدین اشتراک این پست در فیسبوک

«بسم الله الرحمن الرحیم»

 پی ان یو بای 

تموم شد. به همین راحتی! آره به همین سادگی ، الان می تونم راحت با تمام وجودم بگم که دانشگاه پیام نور مرکز قزوین خداحافظ ، خیلی باهات حال کردم مخصوصا با اون فلکه ات که طعم واقعی گردش روزگارو برام مزه مزه کرد ، چقدر تمیز به من یاد داد که همه می خوان دورت بزنن یه وقت دلت نسوزه بگی اینا با بقیه فرق دارنا ، حواست باشه ، پسر ، همون لحظه که داری اعتماد می کنی یک آن به خودت بیای می بینی که داری بزرگترین خیانت بشری رو در حق وجودت انجام میدی نمی دونم چرا الان یاد اولین امتحان...

pnu bye


... توو پیام نور افتادم، یادش بخیر امتحان پاسکال بود ، رفتم دانشگاه ، ساعت موبایل نوی اون موقع که الان تووی اتاق آب داره خاک می خوره ، داشت سیزده و چهل و پنج دقیقه رو نشون میداد ، درگیر این بودم که محل آزمون کجاست ؟ یادم نیست چی جوری فهمیدم مرکزه دومه ، ولی یادمه که با هزار بدبختی و فلاکت ، مرکز دو رو پیدا کردم و نشتسم رو صندلی برا امتحان ، خیلی مسخره است ولی خومو برانداز کردم و این حدیث نفس مثله پتک خورد رو سَرَم ، " ابوالفضل مداد چرا نیاوردی؟ ". حالا من با چی این تستای آسونو بزنم ، از شانس گند ماهم مدادم شده بود آب و بقیه ی دانشجوهاهم در کسوت شمر ! بعد گذشت نیم ساعت ، یه مداد از دست یه بنات نبات به دستمون رسید ، چندتا از تستا رو زدم ، یک لحظه با خودم گفتم نکنه وقت بره و نرسم تشریحی ها رو بنویسم ، برگه ی سفید تشریحی ها زیر پام بود ، منم از روی نادانی برداشتمش ، توو ذوق اینکه چه تند تند دارم سیاش میکنم ، داشتم با خودم کیفور می شدم ، دیگه آخرای نوشتن سوال یک بود که یهو نفهمیدم کی اون مراقبه(خدا نیامرزدش) اومد و برگه تستی مارو گرفت ، و برد ، اونم چه بردنی ، به قول فریدون" آن سیه دست ، سیه داس ، سیه دل ، که تو را ، چون گلی با ریشه از زمین دل من کند و ربود ، نیمی از روح مرا به خود برد" . القصه، پاسکالی که برای بیست رفته بودیم ، افتادیم! این شد که هفت ترم ما شد هشت ترم ! ترمای چارو و پنجم رفتیم تو کار ساختمون سازی ، بد نشد هرکی اومده تا حالا دیده ، میگه خونه ی قشنگی شده ، در کل این خونه ی قشنگم ما رو یه ترم دیگه عقب انداخت، بنا به جبر و حبس کار معماری و بنایی اونم با اعمال شاقه ، این دو ترمو دوازده واحدی پیش بردیم و این شد که هشت ترم شد نه ترم و میزان یک سال از کل جهان عقب افتادیم و ثمره اش این بود که یه دونه اتاق شد دو تا اتاق ، غرور و هر چی متعلق به اون بود، اَزَمون رخت بست و لباس زهد و تقوا تن کردیم و شدیم حاجی دانشگاه! ولی خدا رو شکر که تموم شد.






آخرین ویرایش : 1391/11/9 ساعت 06:26

مرتبه


هر آنچه که در ذهنتان می گذرد را ثبت کنید؛ می توانید فیلدهای نام، ایمیل و آدرس وب/وبلاگ را خالی بگذارید.
؟ 1392/04/26 17:42
سلام
چقد جالب نوشتین.
یاد یکی از امتحانای خودم تو همون مرکز دو افتادم که به قول خودت باید گفت مراقبی که خدا نیامرزدش...
این قضیه حاجی دانشگاه یعنی چی؟؟؟
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
سلام عزیز دل انگیز علامت سوال
خوبی؟
.
الان خونم دو روز مرخصی گرفتم و کلی کار رو سرم تلمبار شده
.
مرسی از شما ، لطف دارین
.
در مورد حاجی ام والا من بی تقصیرم
بچه ها صدام میزدن حاجی
علتشو از خودشون بپرسین بهتره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
اشتراک در خبرنامه
نظر سنجی
نظرتون درباره اینترفیس جدید آفاسافت برام مهمه








دردانه هایی از گنجور
جراید
آپارات
آمار بازدید
تعداد مطالب :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :