تبلیغات
آفاسافت.آی آر - ضد

Facebook & Mardomsara: AboalfazlFathiAzad | Twitter: AboalfazlFathi | Gmail & Ymail & Outlook: afa.azad | Skype: aboalfazl.fathiazad | Line & Nimbuzz & Delicious: afasoft.ir | Telegram & Trillian & Other: afasoft

ضد
ابوالفضل فتحی آزاد | 10:30 - 1392/12/22 | ( نظر میدم [ دیدگاه] آفاسافت: ارسال این پست از درگاه وای میل آفاسافت: ارسال این پست از درگاه جی میل آفاسافت: اشتراک این پست در لینکیدین اشتراک این پست در فیسبوک
         بسم الله الرحمن الرحیم
  خصم درونی 
ضد یه دشمن درونیه که دَسّ از سَرِت بر نمی داره، اصن همه جا مثه سایه دنبالته و همیشه یه جورایی دستُ تو دست خودش گذاشته و پا به پا باهات میاد. هر لحظه، هر آن و هر دَم منتظره ازت آتو بگیره، می خواد خودِ تو رو ملعبه ی خودش کنه، گاهی تو خودشه و سرگرم دسیسَس، گاهی هم شیشوهَش میزنه و شاده از اینکه که داری خط به خط برنامشو کامپایل می کنی و شدی مفسر کد خطاش؛ تو بدون اینکه اِرور بِدی اجراش می کنی، دنبال راهای زیادی هم می گرده که خلاصه از یه طریقی خودشو به تو نزدیک تر کنه؛ مجذوبت کنه که با هاش همدل و همراز شی، قبل از اینکه بهت نیش بزنه ...

کتاب : «  ضد  »
شاعر : «  ابوالفضل (فاضل) نظری  »
انتشارات : «  سوره مهر   »
چاپ : «  چاپ دوازدهم - 1392  »

ادامه ی مطلب
شعر - ضد - فاضل نظری
      
  ادامه ی متن : 

... حرفاش همه بوی شوقو ذوق میده، رویابافی و اوهام توش موج می زنه؛ ولی وقتی که به واسطه ی تو به مُراد دلش نزدیک تر شد، وقتی که دید داری هم عقیدش می شی ازت می خواد براش سر خَم کنی، زیر یوغش بری و اون بجای تو رو مسند امیری بشینه، خوب که تکرار کردی، هی تکرار کردی، بِهِت دستور داد و تو هم خوب اجراش کردی، رفته رفته تغییر می کنی، رنگِ خودتو از دست میدیو رنگو لعابِ ضدتو میگیری؛ بعضی وقتا یه کورسوهایی می آد، یه تلنگرای بهت زده میشه که داری راهو عوضی میری، میاد زمانی که بخوای هشیاری خرج بِدیو کسب تکلیف کنی، این ور اون ورتو با دقت نیگاه می کنی، کم کم که بخوای سرتو بالا بگیری حساب کار دسِت بیادو از سُلطَش خودتو در بیاری، تغییر لحن میده، با کنایه حرف میزنه، می خواد سرافکندت کنه، ناامیدت کنه که دیگه حتی یه ذره هم به فکر جبران نباشی و بیشتر از قبل خودتو تو اسارتش پیدا کنی، اول سرکوفت و بعد نیشخند بِهِت می زنه؛ می خواد سردِت کنه، دلسرد که شدی مثه پیچک به پات می پیچه تا بارها بارها سرتو به زمین نیاره، وِلکُنه ماجرا نیست. انقد پیش میره و میره که از تو مثه خودش می سازه. تموم شد.فینیش. تو الان شدی ضدِّ خودت، هم رنگه ضدِّ خودت. بیکار نمیشینی و بدون اینکه حالیت باشه داری آب تو آسیاب دشمن میریزی، هی به مسیر غَلَطِت ادامه میدی. خوب تا اینجا معلوم شد که ضد، خود ما نیستیم. ما ها شریف تر از این حرفاییم که بخوایم راحت دروغ بگیم و مثه آب خوردن آبروبری کنیم. همونطور که دائم نفس می کشیم مدام ناسزا بار این و اون کنیم، نع!!! ضد، من نیستم، من نمی خوام مفت مفت از دست بدم این همه سرمایه رو، نع من نمی خوام بار باشم. یادمون باشه بد قول ترین آدم به خودش، خودشه. اینکه خود آدم به خودش ستم کنه، ماجرای اسم این کتاب بی نظیره ولی اگه همون اول، تو نطفه خَفَش کنی. همون اول قبل از اینکه نقش و نگارشو رو تَنو بدنت حکاکی کنه، قلمشو بِشکنی. جلوتر که بری پادشاه میشی. انگار همه چی از زمین گرفته تا آسمون از مکان گرفته تا زمان تحت فرمان تویه، می دونی چرا چون تو بازیچه ی ضدت نشدی، تو الان شدی همون امپراتور کتاب اولی، گریه کردی و بعد دیدی کمی، کیفیت بر کمیت چربید؛ خوشحال از اینکه در اقلیت بودن تنها بودن نیست خودتو وصل کردی به آن ها، آنهایی که چون ابر می گذشتنو تو خیلی خوب شکارشون کردی. حالا تو به خوده خودت رسیدی، این ترانه تو گوشت زمزمه می شد، بیرون بیا خودت باش تا آدمی نبرده، همیشه باخته هر کسی شکایتی نکرده.... و در آخر هیچ ضدی هم جلو دار و جلو کارت نیست. لب باز می کنی گوهر و دُر می ریزه، پلک میزنی بند دل آسمون پاره میشه و سینه ریز ابر بهاریش آب پاش سبزه ها و گلاست، باید اینجا برسی تا بدونی چه خبره، بوی گل چنان مستت می کنه که دامن مامَنو از کَف می دی؛ صبر کن. تا از دلت نگذشته برات هویدا میشه، شبیه خالقِت میشی و هَمَش دوس داری کن فیکونو معنا کنی،کن فَ یکون! یعنی باش پس خیلی وقته هَس!


  تلنگر: 
من  ضـــــــــــــــــدی  دارم.
           آن قـــــدر فریـــب کار کــــه آن را "خــــــــود" پنداتشه ام.             
          حــالا مـن از
خود برای تو شکایـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـــــ ـ ـ ـت آورده ام.               


  موسیقی متن به همراه اشعار: 
         
                
 برف 

غمخوار من به خانه ی غم ها خوش آمدی
با من به جمع مردم تنها خوش آمدی

بین جماعتی که مرا سنگ می زنند
می بینمت برای تماشا خوش آمدی

راه نجات از شب گیسوی دوست نیست
ای دل به آخرین شب دنیا خوش آمدی

پایان ماجرای دل و عشق روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود
منّت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

ای عشق! ای عزیز ترین میهمان عمر
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی

 آزادی 

در این دریا، چه می جویند ماهی های سرگردان
مرا آزاد می خواهی؟ به تنگ خویش برگردان

مرا از خود رها کردی و بال پر زدن دادی
اگر این است آزادی مرا بی بال و پر گردان

دعای زنده ماندن چیست وقتی عشق با ما نیست
خداوندا دعای دوستان را بی اثر گردان

من از دنیا به جادوی تو دل خوش کرده ام ای عشق
طلسمی را که بر من بسته بودی، بسته تر گردان

به جای اینکه هیزم بر اجاقی تازه بگذاری
همین خاکستر افسرده را زیر و زبر گردان

من از سرمایه عالم همین یک «قلب»را دارم
اگر چیزی دگر مانده است، آن را هم هدر گردان

در این دوزخ به جز تردید راهی تا حقیقت نیست
مرا در آتش تردیدهایم شعله ور گردان

 آن ها 

گفتی بگو راز خزان ها را به آنها
پایان تلخ داستان ها را به آنها

گل ها نمی دانند اما می رسانم
پیغام رنج باغبان ها را به آنها

ای کاش هرگز بادبادک ها نفهمند
بسته است دستی ریسمان ها را به آنها

برفی که روی بام های شهر بارید
واکرد پای نردبان ها را به آنها

یا در قفس آتش بزن پروانه ها را
یا باز گردان آسمان ها را به آنها

چون دوستانم دشمنند و دشمنان دوست
وامی نهم بعداز تو «آنها» را به «آن ها»

 هراس 

رسیده‌ام به خدایی كه اقتباسی نیست
شریعتی كه در آن حكم ‌ها قیاسی نیست

خدا كسی ست كه باید به دیدنش بروی
خدا كسی كه از آن سخت می‌هراسی نیست

به «عیب پوشی » و « بخشایش» خدا سوگند
خطا نكردن ما غیر ناسپاسی نیست

به فکر هیچ کسی جز خودت مباش ای دل
كه خودشناسی تو جز خدا شناسی نیست

دل از سیاست اهل ریا بكن، خود باش
هوای مملكت عاشقان سیاسی نیست

 رقیب 

بسکه آن لبخند سِحر دلفریبی ساخته است
آدمی مثل من از دنیا به سیبی ساخته است

خاکیان بالاتر از افلاکیان می‌ایستند
عشق از انسان چه موجود غریبی ساخته است

دوستی در پیرهن دارم که با من دشمن است
اعتماد از من برای من رقیبی ساخته است

«زهر» می‌ نوشد و من شهد می ‌پندارمش
عقل ظاهر بین چه تردید عجیبی ساخته است

هرچه می‌بارد در این صحرا نمی روید گلی
چشم شور از من چه خاک بی نصیبی ساخته است

من دوای درد خود را می‌شناسم! روزگار
از دل بیمار من دیگر طبیبی ساخته است

دل به شادی‌های بی مقدار این عالم مبند
زندگی تنها فرازی در نشیبی ساخته است  

 سکه ی قلب 

نه دل آزرده، نه دلتنگ، نه دلسوخته ام
یعنی از عمر گران هیچ نیندوخته ام

پاسخ ساده ی من سخت تر از پرسش توست
عشق درسی ست که من نیز نیاموخته ام

رو سیاه محک عشق شدن نزدیک است
سکه ی «قلب» زیانی ست که نفروخته ام

برکه ای گفت به خود، ماه به من خیره شده ست
ماه خندید که من چشم به «خود» دوخته ام

شده ام ابر که با گریه فرو بنشانم
آتش صاعقه ای را که خود افروخته ام

 دوستی 1

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است
در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است
 
قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه
دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است
 
تشنگان مهر محتاج ترحم نیستند
کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است
 
باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق -
آشنایم کن ولی نا آشنایی بهتر است
 
فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست
دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است
 
هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست
اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است
 
کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من
«آرزوی وصل» از «بیم جدایی» بهتر است

 آسمان 1

چقدر چون همگان، مثل دیگران باشم
به جای عشق، به دنبال آب و نان باشم

اگر پرنده مرا آفریده اند چرا
قفس بسازم و در بند آشیان باشم

اگر چه ریشه در این دشت بسته ام، باید
به جای خاک گرفتار آسمان باشم

من از نزاع «دلم» با «خودم» خبر دارم
چگونه با دو ستم پیشه مهربان باشم

نه او به خاطر من می تواند این باشد
نه من به خاطر او می توانم آن باشم

 آسمان 2 

من آسمان پر از ابرهای دلگیرم
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم

من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم
که هر چه زهر به خود می دهم نمی میرم

من و تو، آتش و اشکیم در دل یک شمع
به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم

به دام زلف بلندت دچار و سرگرمم
مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم

درخت سوخته ای در کنار رودم من
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم
 
 تمرین تنهایی 

ﮔﺎﻫﯽ ﺷﺮﺍﺭ ﺷﺮﻡ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺷﻮﺭ ﺷﯿﺪﺍﯾﯽ ﺍﺳﺖ
ﺍﯾﻦ ﺁﺗﺶ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺳﺮ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺧﯿﺰﺩ ﺗﻤﺎﺷﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ

ﺩﺭﯾﺎ ﺍﮔﺮ ﺳﺮ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﺑﺮ ﺳﻨﮓ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﺩ
ﺗﻨﻬﺎ ﺩﻭﺍﯼ ﺩﺭﺩ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺎﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ

ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻣﻦ! ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﯽ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ
ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮔﺸﺖ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ

ﺭﺍﺯ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﻡ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﻓﻬﻤﯿﺪ
ﺍﯾﻦ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺭﺳﻮﺍﯾﯽ ﺍﺳﺖ

ﺍﯾﻦ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ
ﺗﻤﺮﯾﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﯽ ﺍﺳﺖ

ﺷﺎﯾﺪ ﻓﻘﻂ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺪﺍﻧﺪ «ﺍﻭ» ﭼﺮﺍ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ:
ﮐﺎﻣﻞ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻌﻨﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺸﻖ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ.

 آه 1

انگار که از مشت قفس رستی و رفتی
یکباره به روی همه در بستی و رفتی

هر لحظه ‌ی همراهی ما خاطره ای بود
اما تو به یک خاطره پیوستی و رفتی

نفرین به وفاداری‌ات ای دوست که با من
پیمان سر پیمان شکنی بستی و رفتی

چون خاطره‌ ی غنچه ‌ی پرپر شده در باد
در حافظه‌ ی باغچه ها هستی و رفتی

جا ماندن تصویر تو در سینه‌ ی من! آه!
این آینه را آه که نشکستی و رفتی

 گناه 

جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بود
عقل سرپیچیده بود از آنچه دل فرموده بود

عقل با دل رو به رو شد صبح دلتنگی بخیر
عقل برمی گشت راهی را که دل پیموده بود

عقل کامل بود، فاخر بود، حرف تازه داشت
دل پریشان بود، دل خون بود، دل فرسوده بود

عقل منطق داشت ، حرفش را به کرسی می نشاند
دل سراسر دست و پا می زد، ولی بیهوده بود

حرف منّت نیست اما صد برابر پس گرفت
گردش دنیا اگر چیزی به ما افزوده بود

من کی ام؟! باغی که چون با عطر عشق آمیختم
هر اناری را که پروردم به خون آلوده بود

ای دل ناباور من دیر فهمیدی که عشق
از همان روز ازل هم جرم نابخشوده بود

 او 

ای پاسخ بی چون و چرای همه ی ما
اکنون تویی و مساله های همه ی ما

کو آن که، در این خاک سفر کرده ندارد
سخت است فراق تو برای همه ی ما

ای گریه ی شب های مناجات من از تو
لبخند تو آیین دعای همه ی ما

تنها نه من از یاد تو در سوز و گدازم
پیچیده در این کوه صدای همه ی ما

ای ابر اگر از خانه ی آن یار گذشتی
با گریه بزن بوسه به جای همه ی ما

ما مشق غم عشق تو را خوش ننوشتیم
اما تو بکش خط به خطای همه ی ما

گر یاد تو جرم است غمی نیست که عشق است
جرمی که نوشتند به پای همه ی ما

در آتش عشق تو اگر مست نسوزیم
سوزانده شدن باد سزای همه ی ما

 موسیقی 

فردا اگر بدون تو باید به سر شود
فرقی نمی کند شب من کی سحر شود

شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست
بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود

رنج فراق هست و امید وصال نیست
این"هست و نیست"کاش که زیر و زبر شود

رازی نهفته در پس حرفی نگفته است
مگذار درد دل کنم و دردسر شود

ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند
دیگر قرار نیست کسی با خبر شود

موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است
بگذار گفتگو به زبان هنر شود

 تزویر 

باز در خود خیره شو انگار چشمت سیر نیست
درد خودبینی است می دانم تو را «تقصیر» نیست

کوزه ی دربسته در آغوش دریا هم تهی است
در گل خشک تو دیگر فرصت تغییر نیست

شیر وقتی در پی مردار باشد مرده است
شیر اگر همسفره ی کفتار باشد، شیر نیست

اولین شرط معلم بودن عاشق بودن است
شیخ این مجلس کهن سال است اما پیر نیست

در پشیمانی چراغ معرفت روشن تر است
توبه کن! هرگز برای توبه کردن دیر نیست

همچنان در پاسخ دشنام می گویم سلام
عاقلان دانند دیگر حاجت تفسیر نیست

باز اگر دیوانه ای سنگی به من زد شاد باش
خاطر آیینه ی ما از کسی دلگیر نیست

 خیانت 

تو سراب موج گندم ، تو شراب سیب داری
تو سر فریب ــ آری! ــ تو سر فریب داری

لب بی وفای او کی به تو شهد می چشاند
چه توقعی است آخر ، که تو از طبیب داری

شب دل بریدن ماست چه اتفاق خوبی
چمدان ببند بی من  سفری قریب داری

پس از این مگو خیانت به حکایت یهودا
که مسیح نیست آن کس که تو بر صلیب داری

چه شکایتی است از من که چرا به غم دچارم
تو که از سروده های دل من نصیب داری

 قرص ماه 

تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است
زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده است

هر نگاهی می تواند خلوتم را بشکند
کوزه ی تنهایی روحم سفالی تر شده است

آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب
ماه در مرداب این شب ها هلالی تر شده است

گفت تا کی صبر باید کرد؟ گفتم چاره چیست؟!
دیدم این پاسخ از آن پرسش سوالی تر شده است

زندگی را خواب می دانستم اما بعد از آن
تازه می بینم حقیقت ها خیالی تر شده است

ماهی کم طاقتم! یک روز دیگر صبر کن
تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است

 ناگهان 

فواره وار، سربه هوایی و  سربه زیر
چون تلخی شراب، دل آزار و دلپذیر

ماهی تویی و آب؛ من و تنگ؛ روزگار!
من در حصار تنگ و تو در مشت من اسیر

مرداب زندگی همه را غرق می كند
ای عشق همّتی كن و دست مرا بگیر

ای مرگ می رسی به من اما چقدر زود
ای عشق می رسم به تو اما چقدر دیر

شیرینی فراق کم از شور وصل نیست
گر عشق مقصد است خوشا لذت مسیر

چشم انتظار حادثه ای ناگهان مباش
با مرگ زندگی كن و با زندگی بمیر

 صندوقچه 

با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج
حرفی بزن ای «قلب» مرا برده به تاراج
 
ای موی پریشان تو دریای خروشان
بگذار مرا غرق کند این شب مواج
 
یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم
یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج
 
ای کشته ی سوزانده ی بر باد سپرده
جز عشق نیاموختی از قصه ی  حلاج
 
یک بار دگر کاش به ساحل برسانی
صندوقچه ای را که رها گشته در امواج

 تکرار 

نمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاست
مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست

تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من
خودش از گریه ام فهمید مدت هاست مدت هاست

به جای دیدن روی تو در «خود» خیره ایم ای عشق!
اگر آه تو در آیینه پیدا نیست عیب از ماست

جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار
اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست

من این تکرار را چون سیلی امواج بر ساحل
تحمل می کنم هر چند جانکاه است و جانفرساست

در این فکرم که در پایان این تکرار پی در پی
اگر جایی برای مرگ باشد! زندگی زیباست

 حسرت 

اما تو بگو «دوستی» ما به چه قیمت؟
امروز به این قیمت، فردا به چه قیمت؟
 
ای خیره به دلتنگی محبوس در این تنگ
این حسرت دریاست تماشا به چه قیمت؟
 
یك عمر جدایی به هوای نفسی وصل
گیرم كه جوان گشت زلیخا، به چه قیمت؟
 
از مضحكه ی دشمن تا سرزنش دوست
تاوان تو را می‌دهم اما به چه قیمت؟
 
مقصود اگر از دیدن دنیا فقط این بود
دیدیم، ولی دیدن دنیا به چه قیمت؟

 زاویه 

تمامش کن ای عشق و آغاز کن
دگر فرصتی نیست! کم ناز کن

اگر سحر باید کنی، سحر کن
اگر باید اعجاز، اعجاز کن

شب عزلتم گوشه ی چشم توست
در مسجد بسته را باز کن

شب وصل ما با شکایت گذشت
مرا محرم بوسه ی راز کن

فقط بی وفایی مکن با خودت
نه بنشین به بامی، نه پرواز کن

 غار افلاطونی  

حیرتم را بیشتر کن تا بپرسم کیستم؟
آنکه در آیینه می بیند مرا من نیستم

سایه ای رقصنده بر دیوار پشت آتشم
جز گمانِ هست، چیزی نیست هست و نیستم

خاطرات رفته را چون خواب می بینم ولی
کاش در جایی به جز کابوس خود می زیستم

در مقامات تحیر جای استدلال نیست
عقل می خواهد که من هرگز نفهمم چیستم

آسیابی در مسیر رود عمرم! صبر کن
روزی از تکرار این بیهودگی می ایستم

 شب 

شور دیدار تو اگر شعله به دل‌ها بكشد
رود را از جگر كوه به دریا بكشد

گیسوان تو شبیه ‌است به شب اما نه!
  شب كه اینقدر نباید به درازا بكشد

خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بكشد

عقل، یكدل شده با عشق، فقط می ‌ترسم
هم به حاشا بكشد هم به تماشا بكشد

زخمی كینه‌ ی من این تو و این سینه‌ی من
من خودم خواسته‌ام كار به اینجا بکشد

یكی از ما دو نفر كشته به دست دگری‌است
وای اگر كار من و عشق به فردا بكشد

زخمی کینه ی من! این تو این سینه ی من
من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد

حال با پای خودت سر به بیابان بگذار
پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد

 دایره 

چه غم وقتی جهان از عشق نامی تازه می گیرد
از این بی آبرویی نام ما آوازه می گیرد

 من از خوش باوری در پیله ی خود فکر می کردم
خدا دارد فقط صبر مرا اندازه می گیرد

به روی ما به شرط بندگی در می گشاید عشق
عجب داروغه ای! باج سر دروازه می گیرد

 چرا ای مرگ می خندی؟ نه می خوانی، نه می بندی!
کتابی را که از خون جگر شیرازه می گیرد

ملال آورتر از تکرار رنجی نیست در عالم
نخستین روز خلقت غنچه را خمیازه می گیرد

 شیشه ی عطر 1 

و عمر شیشه عطر است! پس نمی ماند
پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند

 مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد
که روی آینه جای نفس نمی ماند

طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده اند
که عشق جز به هوای هوس نمی ماند

 مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان
که این طبیب به فریادرس نمی ماند

من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم
قطار منتظر هیچ کس نمی ماند

 آزادگی 

امروز هم به رخوت بی بادگی گذشت
آری گذشت! مستی دلدادگی گذشت

در آتش خیال تو با خود قدم زدم
دوران عاشقی به همین سادگی گذشت

می دانم ای فرشته که باور نمی کنی
شب های قصه گویی و شهزادگی گذشت

روزی ز چشم مردم و روزی به پای تو!
عمر مرا ببین که به افتادگی گذشت

شرمنده ی توایم و سرافراز از اینکه عمر
ــ گر دین نداشتیم ــ به آزادگی گذشت

 بی 

همراه بسیار است، اما همدمی نیست
مثل تمام غصه ها، این هم غمی نیست

 دلبسته اندوه دامنگیر خود باش
از عالم غم دلرباتر عالمی نیست

کار بزرگ خویش را کوچک مپندار
از دوست دشمن ساختن کار کمی نیست

 چشمی حقیقت بین کنار کعبه می گفت
«انسان» فراوان است، اما «آدمی» نیست

آن قلّه ی قافی که می گویند، عشق است
جایی که تا امروز برآن پرچمی نیست

آسمان3 

ای ابر دل گرفته ی بی آسمان بیا
باران بی ملاحظه ی ناگهان بیا

چشمت بلای جان و تو از جان عزیزتر
ای جان فدای چشم تو با قصد جان بیا

مگذار با خبر شود از مقصدت کسی
حتی به سوی میکده وقت اذان بیا

شُهرت در این مقام به گمنام بودن است
از من نشان بپرس ولی بی نشان بیا

ایمان خلق و صبرِ مرا امتحان مکن
بی آنکه دلبری کنی از این و آن بیا

«قلب» مرا هنوز به یغما نبرده ای!
ای راهزن! دوباره به این کاروان بیا

 شیشه ی عطر 2 

بگیر از من این هر دو فرمانده را
«دل عاشق» و «عقل درمانده» را

اگر عشق با ماست، این عقل چیست؟
 بکُش، هم پدر هم پدرخوانده را

تو کاری کن ای مرگ! اکنون که خلق
نخواهند مهمان ناخوانده را

در آغوش خود «بار دیگر» بگیر
من این موج از هر طرف رانده را

شب عاشقی رفت و گم کرده‌ام
در شیشه‌ی عطر وامانده را

 سنگ 

پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته ی شهرم
مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم

مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم
یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم

تفاوت‌ های ما بیش از شباهت هاست باور کن
تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم

کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم
تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم

تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من
پلنگ سنگی دروازه‌های بسته شهرم

آه 2 

با قلب من، ای عشق! کاری کن که باید
کاری که دل بردارم از امّا و شاید
 
کاری که تنها خود بدانی چیست! یا نه!
کاری که از دست خودت هم بر نیاید
 
ای دل جلایی تازه پیدا کن که این عشق
چون آه در «آیینه» خود را می نماید
 
باید که بر دیوار زندان سر بکوبم
آه مرا گر بشنود در می گشاید

رفتم که برگردم به آغوش تو ای عشق!
تا جان به جای خستگی از تن درآید

 جهت نما 

تو آن بُتی که پرستیدنت خطایی نیست
و گر خطاست! مرا از خطا ابایی نیست

 بیا که در شب گرداب زلف موّاجت
به غیر گوشه ی چشم تو ناخدایی نیست

 درون خاک، دلم می تپد، هنوز اینجا
 به جز صدای قدم های تو صدایی نیست

 نه حرف عقل بزن با کسی نه لاف جنون
که هر کجا خبری هست ادعایی نیست

 دلیل عشق فراموش کردن دنیاست
و گرنه بین من و دوست ماجرایی نیست

 سفر به مقصد سر در گمی رسید، چه خوب
 که در ادامه ی این راه ردّ پایی نیست

 عاشقان 1

با لبان تشنه آن ساعت که افتادی به خاک
لَم ‌تَقُل شیئًا سِوی قُم یا أخا أدرِك أخاك

مشک دور از دست گریان است و قدری دورتر
مانده در صحرا لبی خندان و جسمی چاک‌چاک

عِندَما کُلٌّ یَرَونَ الموتَ أحلی مِن عَسَل
خاک گلگون را نمی‌شویند جز با خون پاک

کُلُّ مَن فی المَوکِبِ قالَ خُذینی یا سُیُوف
تشنگان عشق را از جان فدا کردن چه باک

یَلمَعُ النّورُ الّذی سَمّاه مصباحَ الهُدی
تا قیامت می‌درخشد این چراغ تابناک

داوری عادل‌تر از تاریخ در تاریخ نیست
نور هرگز در شب ظلمت نمی‌ گردد هلاک

 پیشکش 

این هدیه را اگر نپذیری کجا برم
جان است جان! اگر تو نگیری کجا برم

یار عزیز! یوسف من کم تحمل است
این برده را برای اسیری کجا برم

بخت مرا سیاه چو گیسوی خود مخواه
موی سفید را سر پیری کجا برم

ای قلب زخم خورده ی بیمار، من تو را
گر پیش پای دوست نمیری کجا برم

جان هدیه ایست پیشکش آورده از خودت
این هدیه را اگر نپذیری کجا برم

 سقوط 

دلم بدون تو غمگین و با تو افسرده است
چه کرده ای که ز بود و نبودت آزرده است

به عکس های خودم خیره ام، کدام منم؟
زمانه خاطره های مرا کجا برده است

چه غم که بگذرد از دشت لاله ها توفان
که مرگ دلخوشی غنچه های پژمرده است

اگر سقوط بهای بلند پروازیست
پرنده ی دل من بی سبب زمین خورده است

از این به بعد به رویم در قفس مگشای
چرا که طوطی این قصه پیش از این مرده است

 قصه ی فرهاد 

خانه قلبم خراب از یکّه تازی های توست
عشقبازی کن که وقت عشقبازی های توست

چشم خون، حال پریشان، قلب غمگین، جان مست
کودکم! دستم پر از اسباب بازی های توست

تا دل مشتاق من محتاج عاشق بودن است
دلبری کردن یکی از بی نیازی های توست

قصه ی شیرین نیفتاده ست هرگز اتفاق
هرچه هست ای عشق از افسانه سازی های توست

میهمان خسته ای داری در آغوشش بگیر
امشب ای آتش شب مهمان نوازی های توست

 بیابان گرد 

همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد
زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد

سر مغرور من! با میل دل باید کنار آمد
که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد

مرنج از بیش و کم، چشم از شراب این و آن بردار
که این ساقی به قدر تشنگی پیمانه می سازد

مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم
که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد

به من گفت ای بیایان گرد غربت! کیستی ؟ گفتم :
پرستویی که هر جا می نشیند لانه می سازد

مگو شرط دوام دوستی دوری ست٬ باور کن
همین یک اشتباه از آشنا  بیگانه می سازد

 خطبه 

بهار پشت زمستان بهار پشت بهار
دلم گرفت از این گردش و از این تکرار

نفس کشیدن وقتی که استخوان به گلو
نگاه کردن وقتی که در نگاهت خار

اگر به شهر روی طعنه های رهگذران
اگر به خانه بمانی غم در و دیوار

نمانده است تو را در کنار همراهی
که دوستانِ تو را می خرند با دینار

نه دوستان؛ صفحاتی ز هم پراکنده
که جمع کردنشان در کنار هم دشوار

به صبرشان که بخوانی؛ به جنگ مشتاق اند
به جنگشان که بخوانی؛ نشسته اند کنار

تو از رعیت خود بیمناکی و همه جا
رعیت است که تشویش دارد از دربار

کتاب کهنه تاریخ را نخوانده ببند
دلم گرفت از این گردش و از این تکرار

 خود 

ای عشق! دل دوباره غبار هوس گرفت
از من گلایه کرد و تو را دادرس گرفت

دل بازهم بهانه ی رفتن گرفت و باز
تا بال و پر گشود سراغ از قفس گرفت

گفتم به هیچ کس دل خود را نمی دهم
اما دلم برای همان هیچ کس گرفت

افسردگی به خسته دلی از زمانه نیست
افسرده آن دلی ست که از همنفس گرفت

لبخند و ریشخند کسی در دلم نماند
هرکس هرآنچه داد به آیینه پس گرفت

 کنایه 

درخت «باور» من برگ و بار و سایه ندارد
«دروغ» هرچه که باشد اساس و پایه ندارد

چه باوری‌ست که چون «کوزه ی شکسته» در آتش
برای شعله شدن هم خمیرمایه ندارد

چنین که یافته ام دشمن حقیقی خود را
دلم به غیر «خود» از هیچ‌کس گلایه ندارد

به استخاره سراغ از دلم مگیر که عمری‌ست
کتابی ام که به غیر از عذاب آیه ندارد

برای صحبت آیینه‌ها به سنگ بیندیش
صریح باش، که دل طاقت کنایه ندارد

 رفتن 

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است، من اما نگرانم

در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم

چیزی که میان من و تو نیست غریبی ست
صد بار تو را دیده ام ای غم به گمانم؟!

انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم

از سایه ی سنگین تو من کمترم آیا؟!
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم

ای عشق! مرا بیشتر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم

 رنگ 

هر چه خواندم نامه هایت را نیفتاد اتفاق
می روم تا هیزمی دیگر بریزم در اجاق

بی سبب دست تمنا تا درختان می بری
سیب ها دیگر به افتادن ندارند اشتیاق

رفتنت چون بودنت تکرار رنج زندگی است
مثل جای خالی ساعت به دیوار اتاق

از دورویی تلخ تر در کام اهل عشق نیست
تا دلت با من دو رنگی کرد شیرین شد فراق

کافرم در دیده ی زاهد، ولی در دین عشق
آفرین بر کفر باید گفت و نفرین بر نفاق

 آه 3 

اگر جای مروت نیست با دنیا مدارا کن
به جای دلخوری از تنگ بیرون را تماشا کن

دل از اعماق دریای صدف‌های تهی بردار
همین‌جا در کویر خویش مروارید پیدا کن

چه شوری بهتر از برخورد برق چشم ‌ها باهم
نگاهش را تماشا کن، اگر فهمید حاشا کن

من از مرگی سخن گفتم که پیش از مرگ می‌آید
به «آه عشق» کاری برتر از اعجاز عیسا کن

خطر کن! زندگی بی او چه فرقی می‌کند با مرگ
به اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن

 عاشقان 2 

می فروشی در لباس پارسا برگشته است
اه از این نفرین که با دست و دعا برگشته است

پینه های دست و پا سر زد به پیشانی عجب!
کفر با پیراهن زهد و ریا برگشته است

داد ازین طرز مسلمانی که هرکس در نظر
قبله را می جوید اما از خدا برگشته است

خیمه خورشید را «دین دار ها»  آتش زدند
اه معنای حقیقت تا کجا برگشته است

چند بار آخر به استقبال یک تن می روند
سر جدا بازو جدا پیکر جدا برگشته است

جاءَ نور اشبهُ النّاسِ بِخَیر الاولیاء
گویا پیغمبر از غار حرا برگشته است

هرکه آن خورشید را در خون شناور دید گفت
حکم قتل نور از شام بلا برگشته است

از بد و نیک جهان جای شکایت هست و نیست
خوب یا بد هرچه هست از ما به ما برگشته است

 جدایی 

پشت روز روشنم، شام سیاهی دیگر است
آنچه آن را کوه خواندم، پرتگاهی دیگر است

شاید از اول نباید عاشق هم می شدیم
این درست اما جدایی اشتباهی دیگر است

در شب تلخ جدایی عشق را نفرین مکن
این قضاوت، انتقام از بی گناهی دیگر است

روزگاری دل سپردن ها دلیل عشق بود
اینک اما دل بریدن ها گواهی دیگر است

درد دل کردن برای چشم ظاهر بین خطاست
آنچه با آئینه خواهم گفت آهی دیگر است

آونگ 

طاووس من! حتی تو هم در حسرت رنگی !
حتی تو هم با سرنوشت خویش در جنگی !

یک روز دیگر کم شد از عمرت، خدا را شکر
امروز قدری کمتر از دیروز دلتنگی

از «خود» گریزانی چرا ای سنگ! باور کن
حتی اگر در کعبه باشی باز هم سنگی

عمریست در نی شور شادی میدمی، اما
از نی نمی آید به جز اندوه آهنگی

دنیا پلی دارد که در هر سوی آن باشی
در فکر سوی دیگری! آوخ چه آونگی!

 دوستی 2 

می نویسد خط خون با زخم سوزن؛ دوستی
خال می کوبم به دست خویش بر تن دوستی

بعد عمری با تو بودن حاصلم زنگار شد
دیر فهمیدم ندارند آب و آهن دوستی

دوست از من پیش دشمن گفت و دشمن پیش دوست
دوست با من دشمنی کرده است و دشمن دوستی

عشق یعنی دشمنی با خویشتن، با این حساب
خواه با خود دشمنی کن خواه با من دوستی
 
جای رعد شعله ور، باران رحمت شو ببار!
تا ببینی بین فروردین و بهمن دوستی

 ساعت 

به قدر پایه ی دار است اوج معراجم
اگرچه خلق گمان می کنند حلاجم

به ذره ذره ی این ساعت شنی بنگر
ببین چگونه زمان می برد به تاراجم

دلم بیاد کسی می تپد بیا ای دوست!
بیا که من به تو بیش از همیشه محتاجم

بیا که دست بشویم ز پادشاهی خویش
بیا که ملعبه ی کودکان شود تاجم

امیدوار چونان قایقی در این توفان
به شوق غرق شدن رهسپار امواجم

 دنیا 

به ‌تنهایی گرفتارند مشتی بی‌ پناه اینجا
مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا

غرض رنجیدن ما بود - از دنیا - که حاصل شد
مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا

برای چرخش این آسیاب کهنه دل سنگ
به خون خویش می‌غلتند خلقی بی‌ گناه اینجا

نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم
بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا

اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست
نشان می‌ جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا

تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست
هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا

  قصه ی عاشقی 

دشت خشكید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ كس آسان نگرفت

چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند
شعله ای بود كه لرزید ولی جان نگرفت

جز خودم هیچ کس در غم تنهایی من
مثل فواره سر گریه به دامان نگرفت

دل به هر كس كه رسیدیم سپردیم ولی
قصه ی عاشقی ما سر و سامان نگرفت

هر چه در تجربه ی عشق سرم خورد به سنگ
هیچ کس راه بر این رود خروشان نگرفت

مثل نوری که سوی ابدیت جاری است
قصه ی با تو شد آغاز که پایان نگرفت



موضوعات : شعر و شاعری , کتاب ,



آخرین ویرایش : 1392/12/22 ساعت 13:25

مرتبه


هر آنچه که در ذهنتان می گذرد را ثبت کنید؛ می توانید فیلدهای نام، ایمیل و آدرس وب/وبلاگ را خالی بگذارید.
احسان 1395/01/26 10:54
سلام خسته نباشید خیلی ممنون از اینکه اشعار استاد فاضل نظری رو در این وبلاگ گرداوری کردید.


اما خب جالبه بعضی دوستان از قلم شما تعریف میکنند در صورتی که این متون واشعار قلم استاد نظری هستند
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
سلام عزیزم
ممنونم احسان جان
لطف داری به من

همه چی واضحه و نیازی به توضیح نیست
مرسی

نوگل باغ 1393/01/11 09:59
سلام صبح زیبای بهاریتون بخیر

پرتو یاد خدا گر دهد آرایش دل

بگذرد عمر تو در سایه آسایش دل

ثروت و مال نبخشد به دل آرام و قرار

که از آن زاد، پریشانی و آلایش دل

هست تنها به خداوند قسم یاد خدای

ما به راحت و آرامش و آسایش دل
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
احسنت، خیلی خیلی زیبا بود
سپاسگزارم از شما دوست عزیز و مهربانم
نوگل باغ 1393/01/11 09:54
❈❈❈❈❈❤❤❤❤❤❈❈❈❈❈❤❤❤❤❤
❈❈❈❈❈❤❤❤❤❤❈❈❈❈❈❤❤❤❤❤

زندگی بافتن یک قالی است،

نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی،

نقشه را اوست که تعیین کرده، تو در این بین فقط میبافی،

نقشه را خوب بباف...

نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند..

❈❈❈❈❈❤❤❤❤❤❈❈❈❈❈❤❤❤❤❤
❈❈❈❈❈❤❤❤❤❤❈❈❈❈❈❤❤❤❤❤
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
.
نقش پایی مانده بود از من، به ساحل، چند جا
ناگهان، شد محو،
با فریادِ موجی سینه سا!
آنکه یک دم، بر وجود من، گواهی داده بود؛
از سرِ انکار، می پرسید: کو؟ کی؟
کِی؟ کجا؟

ساعتی بر موج و برآن جای پا حیران شدم
از زبانِ بی زبانان می شنیدم نکته ها:

این جهان: دریا،
زمان: چون موج،
ما: مانند نقش،
لحظه ایی مهمانِ ای هستی دِهِ هستی رُبا!
*

یا سبک پروازتراز نقش، مانند حباب،
برتلاطم های این دریای بی پایان رها

لحظه ایی هستیم سرگرم تماشا ناگهان،
یک قدم آن سوی تر، پیوسته با باد هوا!
*
باز می گفتم: نه! این سان داوری بی شک خطاست.
فرقِ بسیارست بین نقش ما، با نقش پا.

فرقِ بسیارست بین جانِ انسان و حباب
هر دو بربادند، اما کارشان از هم جدا؛

مردمانی جانِ خود را بر جهان افزوده اند
آفتاب جانِ شان در تارپود جانِ ما!

مردمانی رنگِ عالم را دگرگون کرده اند
هر یکی در کار خود نقش آفرین همچون خدا!
*

هر که بر لوحِ جهان نقشی نیفزاید ز خویش،
بی گمان چون نقش پا محو است در موج فنا

نقش هستی ساز باید نقش بر جا ماندنی
تا چو جانِ خود جهان هم جاودان دارد تو را!
.
فریدون مشیری - از دیار آتشی - نقش
.
http://afasoft.ir/post/24
تایماز 1393/01/4 15:13
مست درگه که در این دیر مغانم خواب است
در مرامش چه بگویم که بسا نایاب است
من که خود مست شدم ز روی سرخت ساقی
لب نشویم که به والله شرابت ناب است
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
مرسی از شما تایماز جان که این شعر زیباتو برام خوندی
تشکر
یکتا 1392/12/24 16:11
منکه از کوی تو بیرون نرود پای خیالم…
نکند فرق بحالم! چه برانی.. چه بخوانی..
چه به اوجم برسانی.. چه به خاکم بکشانی..
نه من آنم که برنجم!!! نه تو آنی که برانی!!!
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
احسنت
.
خدا کسی است که باید به دیدنش بروی
خدا کسی که از آن سخت می هراسی نیست
.
نجمه 1392/12/23 20:22
حال که آمده ای
کمی بیش از نوشیدن یک فنجای چای
کمی بیشتر از یک ، دو بوسه بمان
کمی بیشتر از یک آغوش ، یک گفتگوی عاشقانه
من سالها بوسه به تو بدهکارم
می بینی برای بیشتر ماندنت چقدر بهانه های زیبا دارم
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
چایی که داغی که دلم بود
به دستت دادم
آنقققققققدر سرد شدم
از ددددهنت افتادم
.
آرش 1392/12/23 08:30
اشعارتون بی نظیره موفق باشی

فدات98
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
بی بدیل هم ضمیمش کن
مرسی داش آرش
828
آرش 1392/12/23 08:29
בُنــیــــای בَســـــت هــــآ، בُنــــیــای بی وفــاییــــســت!

اِمــــــروز בَســت هـــــآیــت را مــــی گــیرنـבَ ...

قـــــصّـه ی عـــــاבَت کــــه شــــבَی،

هـمـــــان בَســـــت هـــــآ را بـــَــرایــــت تـِـکـــان مــــی בَهـــــב

98
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
دست در دست کسی داری اگر دانی دست
چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست
آنچه آتش به دلم می زند اینک هر دم
سرنوشت بشرست
داده با تلخی غم های دگر دست به هم
بار این درد دریخ است که ما
تیر هامان به هدف نیک رسیدست ولی
دست هامان
دست هامان
دست هامان نرسیده است به هم
.
.
.
همچون نسیم می گذری تا به رفتنش
چون بوته زار
دست برایت تکان دهم
آرش 1392/12/23 08:28
ایـــــــــن روزا دوســـــــــتــــــــ داشتــــــــن

بــــــــه حـــــــراج گذاشــــــــــته شده اســـت

همـــــه بــــه همــــــــه بـــــی بهــــــــانه

میـــ گویـــــــند دوستــــت دارم

برای همـــــــــین اگـــــــر روزی ، جـــــــایی ، کســــــی

از صمیم قلـب

گفتـــــــ دوستـــــــــت دارم

لــبــخند می زنیــــــم و می گوییــــــــم :ممنــــون ...

98
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:

ممنون
1392/12/23 02:02
باسلام و عرض ادب خدمت نویسنده خوش ذوق و توانای این پست

بسیار بسیار عالی
اشعار بی نظیر، ومتن بی نظیرتر
درک متن شاید کمی صقیل باشه ولی تازه بعداز فهم عمق پیام میشه به زیباییش پی برد

چنین قلم ماهرانه ای که درعین سادگی کلمات حاوی پیام عمیق وتفکربرانگیز است شایسته ی تقدیر است.
قلمتان روان
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
سلام وعرض ارادت
تشکر می کنم از این همه لطف و محبت
خوشحالم که توجه شما عزیز دل رو به خودم جلب کردم
برقرار باشبد و پیرووووووووز
شبنم سالاری 1392/12/22 12:13
خدا کند که کسی حالتش چوما نشود
ز دام خال سیاهش کسی رها نشود
خدا کند که نیفتد کسی ز چشم نگار
به نزد یار چو ما پست و بی بها نشود
به حق رخت غلامی خدا کند که کسی
چو ما ز سفره ارباب خود جدا نشود
جواب ناله ی ما را نمی دهد دلبر
خدا کند که کسی تحبس الدعا نشود
به خانه ی دل ما پا نمی نهد دلبر
خدا کند که دلی خانه ی جفا نشود
شنیده ام که از این عبد یار خسته شده
خدا کند که به اخراج ما رضا نشود
مریض عشقم مار ا طبیب لازم نیست
خدا کند که مریضیِ ما دوا نشود
کبوتر دل من جَلدِ بام خانه ی توست
خدا کند که دلی خانه ی جفا نشود
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
این شعر که خانم سالاری خوندین خیلی خیلی زیباست
دس مریزاد
.
شنیده ام که از این عبد، یار خسته شده
خدا کند که به اخراج ما رضا نشود
.
عالی و بی نظیر، مررررررسی
.
با شنیدن تحبس الدعا یاد این دوبیتی افتادم
.
از ما عجیب نیس که دعای نمی رسد
از تحبس الدعا که صدایی نمی رسد
من سال ها منتظر یک ضمانتم
آخر چرا امام رضایی نمی رسد؟
.
1392/12/22 12:00
ای عشق، ای ترنم نامت ترانه ها
معشوق آشنای همه عاشقانه ها

ای معنی جمال به هر صورتی که هست
مضمون و محتوای تمام ترانه ها

با هر نسیم ، دست تکان می دهد گلی
هر نامه ای ز نام تو دارد نشانه ها

هر کس زبان حال خودش را ترانه گفت:
گل با شکوفه ،خوشه گندم به دانه ها

شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز
دریا به موج و موج به ریگ کرانه ها

باران قصیده ای است تر و تازه و روان
آتش ترانه ای به زبان زبانه ها

اما مرا زبان غزل خوانی تو نیست
شبنم چگونه دم زند از بی کرانه ها

کوچه به کوچه سر زده ام کو به کوی تو
چون حلقه در به در زده ام سر به خانه ها

یک لحظه از نگاه تو کافی است تا دلم
سودا کند دمی به همه جاودانه ها
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
مرسی از شما و از محبتتون
تشکر
.

.
نرگس مردم فریبی داشت شبنم می فروخت
با همان چشمی که می زد، زخم مرهم می فروخت

من گُلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها...
گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
اشتراک در خبرنامه
نظر سنجی
نظرتون درباره اینترفیس جدید آفاسافت برام مهمه








دردانه هایی از گنجور
جراید
آپارات
آمار بازدید
تعداد مطالب :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :