تبلیغات
آفاسافت.آی آر - آن ها

Facebook & Mardomsara: AboalfazlFathiAzad | Twitter: AboalfazlFathi | Gmail & Ymail & Outlook: afa.azad | Skype: aboalfazl.fathiazad | Line & Nimbuzz & Delicious: afasoft.ir | Telegram & Trillian & Other: afasoft

آن ها
ابوالفضل فتحی آزاد | 14:33 - 1392/11/22 | ( نظر میدم [ دیدگاه] آفاسافت: ارسال این پست از درگاه وای میل آفاسافت: ارسال این پست از درگاه جی میل آفاسافت: اشتراک این پست در لینکیدین اشتراک این پست در فیسبوک
        بسم الله الرحمن الرحیم
  ثانیه ایی آن 
هر صبح و شام رأس ساعت دوستی کبوتر احساسم، در تکه های شکسته آیینه دل تکثیر می شود و هزاران هزار بال گسترانیده شده بر پهنه آسمان، چشم نوازی می کنند؛ تنها به یک بهانه، پرکشیدن به سوی  تو! هر روز رأس ساعت مهر، نسیم بهاری، گوئی عطرآگین تر می شود از شمیم یادت! حتی یاسمن های پژمرده سر راست می کنند، جان دوباره می گیرند از شبنم های خیالی نگاهت! هر سحر رأس ساعت عشق التهابی از ضربان های آشفته، به تاراج می برد آرام و قرارم را...

متن ادبی : «  سایه خیال  »
کتاب : «  آن ها  »

شاعر : «  ابوالفضل (فاضل) نظری  »
انتشارات : «  سوره مهر   »
چاپ : «  چاپ بیست و یکم  ــ 1390  »

ادامه ی مطلب
شعر - آن ها - فاضل نظری
   
  ادامه ی متن ادبی : 

... وای از فراقت! اما اینجا که فقط معرکه یاد است و خیال.چرا حس نمی کنم تو را؟! آیا چشم دل می خواهد دیدنت؟! یافتن تو؟ بوئیدن تو؟ حس کردن تو؟ تو که تکرار می شوی هردم بر ذره ذره این فضا؛ پس چرا نمی بینم تو را؟ انگار فرار می کنی از من! گفته بودم که قرار من با عشق همین بوده و بس! اما یادم باشد،اینجا برگریزان امید است و دلم تنها به این اندک امید خوش! و همین بس که حتی اگر مست رایحه این گل های اقاقیا نباشم، حتی اگر بوی این نسترن های وحشی به پر و پای شانه ام نپیچد، حتی اگراین پروانه های رنگین بهار وجودم را به بازی نگیرند، حتی اگر این شکوفه های نارنج درِ عقلم را نبندد و پنجره جنون را نگشاید، تنها این یاد توست که در این خزان نا امیدی روح فسرده ام را بهاری می سازد، چشمان خیسم را به یاد بیاور! مرا به یاد بیاور، فكر كن، تمام ثانیه ها را کاوش کن، آنقدر كه دستهایت عبور زمان را لمس كنند. به گشتن ادامه بده، بِگرد میان برگ های كهنه تقویم، در ثانیه های نفس نفس زدن، در دقیقه های بودن و رفتن. روی خط صاف، مستقیم و ممتد آرامش، چشمان خیس از اشك من به خاطرت سر ریز شد؟! ناله های آسمان، بغض ابر، نجوای قاصدك، شعرهای ناتمام من نقطه چین های ترانه هایم .... مرا یادت هست؟! تنها از جنس پاییز، یك قلب دنباله دار همیشگی،  گوشه ی نوشته هایم گریه، لبخند پیوند نگاه خیسم با سنگفرش های خیس ... مرا یادت آمد؟! ثانیه های مرا چطور؟! آن ها را چگونه فراموش کردی آنهایی که مثله ابر گذشت و تو دست خالی مرا سپردی بر بال نسیم. همچون نسیم می گذری تا به رفتنش،چون بوته زار دست برایش تکان دهم.


  تلنگر: 
   در روزگار شما آن هایی است   
 خــــود را با آنها همــراه کنیــــد 

  آن هایی که چون ابر می گذرند  



  موسیقی متن به همراه اشعار: 

 
 آن جا و این جا 

وضع ما، در گردش دنیا چه فرقی می کند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مُردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه ی من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده ی فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند 

 سفر1 ــ گرفتار رهایی 

ناگزیر از سفرم، بی سر و سامان چون «باد»
به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند؟! مگر می شود از خویش گریخت
«بال» تنها غم غربت به پرستوها داد

اینکه «مردم» نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که «یاران» بِبَرَندَت از یاد

عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد

 آن مغرور 

من خود دلم از مهر تو لرزید، وگرنه
تیرم به خطا می رود اما به هدر نه!

دلخون شده ی وصلم و لب های تو سرخ است
سرخ است ولی سرخ تر از خون جگر، نه

با هر که توانسته کنار آمده دنیا
با اهل هنر؟ آری! با اهل نظر؟ نه!

بدخُلقم و بدعهد، زبانبازم و مغرور
پشت سر من حرف زیاد است! مگرنه؟

یک بار به من قرعه ی عاشق شدن افتاد
یک بار دگر، بار دگر، بار دگر...نه!

 می بینی که... 

بعد یک سال بهار آمده، می بینی که
باز تکرار به بار آمده، می بینی که

سبزی سجده ی ما را به لبی سرخ فروخت
عقل با عشق کنار آمده، می بینی که

آنکه عمری به کمین بود، به دام افتاده
چشم آهو به شکار آمده، می بینی که

حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد
گل سرخی به مزار آمده، می بینی که

غنچه ای مژده پژمردن خود را آورد
بعد یک سال بهار آمده، می بینی که

 سر به هوا 

نفس کشیدم و گفتی زمانه جانکاه است
نفس نمی کشم، این آه از پی آه است

در آسمان خبری از ستاره ی من نیست
که هر چه بخت بلند است، عمر کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنید
دلیل سر به هوا گشتن زمین ماه است

شب مشاهده ی چشم آن کمان ابروست
کمین کنید رقیبان سر بزنگاه است

اگر نبوسم حسرت، اگر ببوسم شرم
شب خجالت من از لب تو در راه است

 سفر 2 ــ تقاطع 

سفر بهانه ی دیدار و آشنایی ماست
از این به بعد «سفر» مقصد نهایی ماست

در ابروان من و گیسوان تو گرهی ست
گمان مبر که زمان گره گشایی ماست

خراب تر ز من و بهتر از تو بسیار است
همین بهانه ی آغاز بی وفایی ماست

زمانه غیر زبان قفس نمی داند
بمان که «پَر نزدن» حیله ی رهایی ماست

به روز وصل چه دل بسته ای؟ که مثل دو خط
به هم رسیدن ما نقطه ی جدایی ماست

 طفل زمین خورده 

بغض فروخورده ام، چگونه نگریم؟
غنچه پژمرده ام، چگونه نگریم؟

رودم و با گریه دور میشوم از خویش
از همه آزرده ام، چگونه نگریم؟

مرد مگر گریه می کند؟ چه بگویم ؟
طفل زمین خورده ام، چگونه نگریم؟

تُنگ پُر از اشک و چشم های تماشا
ماهی دلمرده ام، چگونه نگریم!

پرسشم از راز بی وفایی او بود
حال که پُی برده ام، چگونه نگریم؟

 آن روزها 

ما گشته ایم، نیست، تو هم جستجو مکن
آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن

دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر
خاکستر گداخته را زیر و رو مکن

در چشم دیگران منشین در کنار من
ما را در این مقایسه بی آبرو مکن

راز من است غنچه ی لب های سرخ تو
راز مرا برای کسی بازگو مکن

دیدار ما تصور یک بی نهایت است
با یکدگر دو آینه را رو به رو مکن

 گاهی فقط سکوت 

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری است
جای گلایه نیست! که این رسم دلبری است

هر کس گذشت از نظرت، در دلت نشست
تنها گناه آینه ها زودباوری است

مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است
سهم برابر همگان، نا برابری است

دشنام یا دعای تو در حق من یکی است
ای آفتاب، هر چه کنی ذره پروری است!

ساحل جواب سرزنش موج را نداد
گاهی فقط سکوت، سزای سبکسری است

 آن دیگر مغرور 

سرسبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟
افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟

من شور و شر موج و تو سر سختی ساحل
روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟

هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی
من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی

مغرور، ولی دست به دامان رقیبان
رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟

«تنهایی و رسوایی» ، «بی مهری و آزار»
ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی

 اقلیت 

بی لشکریم، حوصله شرح قصه نیست
فرمانبریم، حوصله شرح قصه نیست
 
با پرچم سفید به پیکار می رویم
ما کمتریم، حوصله شرح قصه نیست
 
فریاد می زنند ببینید و بشنوید
کور و کریم، حوصله شرح قصه نیست
 
تکرار نقش کهنه ی خود در لباس نو
بازیگریم، حوصله شرح قصه نیست
 
آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند
یکدیگریم، حوصله شرح قصه نیست
 
همچون انار خون دل از خویش می خوریم
غم پروریم، حوصله شرح قصه نیست
 
آیا به راز گوشه ی چشم سیاه دوست
پی می بریم؟ حوصله شرح قصه نیست

 حباب 

هرچه در تصویر خود بهتر نگاه انداختم
بیشتر آیینه را در اشتباه انداختم
 
زندگی تصویر بود، ای عمر، برگردان به من
سنگ‌ هایی را که در مرداب و ماه انداختم
 
عشق با من نا برادر بود، چون عاقل شدم
یوسف خود را به دست خود به چاه انداختم
 
تا دل پرهیزگارم را ببینم توبه ‌کار
با شعف خود را در آغوش گناه انداختم
 
سر برون آوردم از مرداب، رو بر آفتاب
چون حباب از شوق آزادی کلاه انداختم

 از تماشای تو 

دلم، دریا به دریا، از تماشای تو می‌ گیرد
دلم دریاست اما از تماشای تو می‌ گیرد
 
جهان زیباست اما مثل مردابی که با مهتاب
جهان رنگِ تماشا از تماشای تو می‌ گیرد
 
نسیم از گیسوانت رد شد و باران تو را بوسید
طبیعت سهم خود را از تماشای تو می‌ گیرد
 
مگو سیاره ‌ها بیهوده بر گرد تو می‌گردند
که این تکرار معنا از تماشای تو می‌ گیرد
 
تو تنها با تماشای خود از آیینه خشنودی
دل آیینه تنها از تماشای تو می‌ گیرد

 رازدان 

ما را برای رونق بازار می خواهی
ای باغبان تا چند گُل را خوار می خواهی

اسفند و فروردین ما فرقی نخواهد داشت
تقویم را بیهوده در تکرار می خواهی

پاداش حرف حق زدن جز سربلندی نیست
حق با من است اما مرا بر دار می خواهی

ای دل چرا دست از سر من بر نمی داری
تا کی مرا از زندگی بیزار می خواهی

ای عشق، ای سنگ صبور روزهای من
امشب خودت هم محرم اسرار می خواهی

 خورشید فلک مرتبه را روی زمین یافت 

آن کشته که بردند به یغما کفنش را
تیر از پی تیر آمد و پوشاند تنش را

خون از مژه می ریخت به تشییع غریبش
آن نیزه که می برد سر بی بدنش را

پیراهنی از نیزه و شمشیر به تن کرد
با خار عوض کرد گل پیرهنش را

زیباتر از این چیست که پروانه بسوزد
شمعی به طواف آمده پرپر زدنش را
***
آغوش گشاید به تسلای عزیزان
یا خاک کند یوسف دور از وطنش را

خورشید فروزان شده در تیرگی شام
تا باز به دنیا برساند سخنش را

 آن دو برادر 

تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان
انتظار همه را نیز به آخر برسان

همه پرورده ی مهرند و من آزرده ی قهر
خیر در کار جهان نیست، تو هم شر برسان

لاله در باغ تو رویید و شقایق پژمرد
به جگر سوختگان داغ برابر برسان

مَردُم از ماتم من شاد و من از غم خشنود
شادمانم کن و اندوه مکرر برسان

مرگ یا خواب؟! چقدر این دو برادر دورند
مژده ی وصل برادر به برادر برسان

 بعد از آن 

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام، هر قدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آیینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا ببینم چیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

 چتر 

اکنون که میل دوست به با من نشستن است
تقدیر من چو گرد به دامن نشستن است

شوق فناست یا عطش وصل؟! هر چه هست
چون آب، بر حرارت آهن نشستن است

من سر بلند غیرت خویشم در این مصاف
تیغ رقیب لایق بر تن نشستن است

طوفان اگر فرو بنشیند عجیب نیست
پایان بی دلیل دویدن، نشستن است

در راه عشق، تکیه به تدبیر عقل خویش
با چتر زیر سایه ی بهمن نشستن است

 سرزنش 

تا از تو هم آزرده شوم سرزنشم کن
آه این منم ای آینه! کم سرزنشم کن

آن روز که من دل به سر زلف تو بستم
دل سرزنشم کرد، تو هم سرزنشم کن

ای حسرت عمری که به هر حال هدر شد
در بیش و کم شادی و غم سرزنشم کن

یک عمر نفس پشت نفس با تو دویدم
این‌بار قدم روی قدم سرزنشم کن

من سایه‌ی پنهان شده در پشت غبارم
آه این منم ای آینه کم سرزنشم کن

 تهمت آبرو 


گفته بودی درددل کن گاه با هم صحبتی
کو رفیق راز داری! کو دل پرطاقتی؟

شمع وقتی داستانم را شنید، آتش گرفت
شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتی

تا نسیم از شرح عشقم با خبر شد، مست شد
غنچه ای در باد پر پر شد ولی کو غیرتی؟

گریه می کردم که زاهد در قنوتم خیره ماند
دور باد از خرمن ایمان عاشق آفتی

روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت
کاش بر آیینه بنشیند غبار حسرتی

بس که دامان بهاران گل به گل پژمرده شد
باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی

من کجا و جرأت بوسیدن لب های تو
آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی

 چهار آینه 

اما کم و بسیار! چه یک بار چه صد بار
تسبیح تو ای شیخ رسیده است به تکرار

سنگی سر خود را به سر سنگ دگر زد
صد مرتبه بردار سر از سجده و بگذار

از فلسفه تا سفسطه یک عمر دویدیم
آخر نه به اقرار رسیدیم نه به انکار

در وقت قنوتم به کف آیینه گرفتم
جز رنگِ ریا، هیچ نمانده است به رخسار

تنهایی خود را به چهار آینه دیدم
بیزارم،بیزارم،بیزارم، بیزار

ای عشق مگر پاسخ این فال تو باشی
مشت همه را بازکن، ای کاشف اسرار

 سربسته 

ماه خندید به کوتاهی شور و شعفم
دست بردم به تمنا و نیامد به کفم

کشش ساحل اگر هست، چرا کوشش موج
جذبه ی دیدن تو می کشد از هر طرفم

راه تردید مسیر گذر عاشق نیست
چه کنم با چه کنم های دل بی هدفم؟

پدرانم همه سرگشته ی حیرت بودند
من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم

زخم بیهوده مزن، سینه ام از قلب تهی است
بهتر آن است که سربسته بماند صدفم

 پژواک 

بستن زلف رها سنگدلی می خواهد
دلْ شکستن همه جا سنگدلی می خواهد

چون دلت حال مرا دید نپرسید چرا
عشق بی چون و چرا سنگدلی می خواهد

تو هم ای بخت، ملامتگر ما باش، ولی
سرزنش کردن ما سنگدلی می خواهد

کوه بودم همه ی عمر و نمی دانستم
راه بستن به صدا سنگدلی می خواهد

رود یک عمر مرا گفت بیا تا دریا
سنگ ماندن به خدا سنگدلی می خواهد

کربلا آمد و من حرّ گرفتار، بیا
دل ندادن به بلا سنگدلی می خواهد

 آن چشم آهو 

دین راهگشا بود و تو گمگشته ی دینی
تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی

آهو نگران است، بزن تیر خطا را
صیاد دل از کف شده!  تا کی به کمینی؟

این قدر میاندیش به دریا شدن ای رود
هر جا بروی باز گرفتار زمینی

مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید
هر وقت شدی آینه، کافی ست ببینی

ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است
ای عشق کجایی که ببینند چنینی

هم هیزم سنگین سری دوزخیانی
هم باغ سبک سایه ی فردوس برینی

ای عشق! چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم
در ساده ترین شکلی و پیچیده ترینی

 حلقه دوزخ 

اگر چون رود می خواهد که با دریا بیامیزد
بگو چون چشمه بر زانو گذارد دست و برخیزد

به حرف دوستان از دست من، دامن مکش هر چند
به ساحل گفته اند از صحبت دریا بپرهیزد

چه بیم از دیگران؟ در چشم مردم بوسه می گیریم
که با این معصیت ها آبروی ما نمی ریزد

بیا سر در گریبان هم از دنیا بیاساییم
مگر ما را خدا «با هم» در آن دنیا برانگیزد

در این پیرانه سر، سجاده ای دارم که می ترسم
خدا با آن مرا از حلقه ی دوزخ بیاویزد

مرا روز قیامت با غمت از خاک می خوانند
چه محشر می شود مستی که از خواب تو برخیزد

 کمترین فایده عشق 

راز این داغ نه در سجده ی طولانی ماست
بوسه ی اوست که چون مُهر به پیشانی ماست

شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار
باز هم پنجره ای در دل سیمانی ماست

موج با تجربه ی صخره به دریا برگشت
کمترین فایده ی عشق، پشیمانی ماست

خانه ای بر سر خود ریخته ایم اما عشق
همچنان منتظر لحظه ی ویرانی ماست

باد پیغام رسان من و او خواهد ماند
گرچه خود بی خبر از بوسه ی پنهانی ماست

 همگی لیلی یک مجنونیم 

ما نه سقراط، نه افلاطونیم
منطق و فلسفه ی اکنونیم

هر چه همرنگ جماعت شویم
باز هم وصله ی ناهمگونیم

از تماشای انار لب رود
سیر چشمیم ولی دلخونیم

من و آیینه به هم محتاجیم
من و آیینه به هم مدیونیم

به طوافم مبر ای سرگردان
ما از این دایره ها بیرونیم

 آنی من و آنی او 

شیداتر از این شدن چگونه؟
رسواتر از این شدن چگونه؟
 
بیهوده به سرمه چشم داری
زیباتر از این شدن چگونه؟
 
من پلک به دیدن تو بستم
بیناتر از این شدن چگونه؟
 
پنهان شده در تمام ذرات
پیداتر از این شدن چگونه؟
 
ای با همه، مثل سایه همراه
تنهاتر از این شدن چگونه؟
 
عاشق شدم و کسی نفهمید
رسواتر از این شدن چگونه؟

 ساده 

پرشد آیینه از گل چینی
آه از این جلوه‌های تزیینی
 
گفته بودی چگونه می‌گریم
به همین سادگی که می‌بینی
 
سکه‌ی زندگی دو رو دارد
گاه غمگین و گاه غمگینی
 
شاخه‌های همیشه بالایی
ریشه‌های همیشه پایینی
 
عاقبت میهمان یک نفریم
مرگ با طعم تلخ شیرینی

 قفس باز 

ای زندگی بردار دست از امتحانم
چیزی نه میدانم نه می‌خواهم بدانم

دلسنگ یا دلتنگ، چون کوهی زمینگیر
از آسمان دلخوش به یک رنگین‌کمانم

کوتاهی عمر گل از بالانشینی‌ست
اکنون که می‌بینند خارم، در امانم

دلبسته‌ی افلاکم و پابسته‌ی خاک
فواره‌ای بین زمین و آسمانم

آن روز اگر خود بال خود را می‌شکستم
اکنون نمی‌گفتم بمانم یا نمانم؟!

قفل قفس باز و قناری‌ها هراسان
دل‌کندن آسان نیست! آیا می‌توانم؟!

 افسانه 

هرگاه یک نگاه به بیگانه می کنی
خون مرا دوباره به پیمانه می‌ کنی

ای آنکه دست بر سر من می‌ کشی! بگو
فردا دوباره موی که را شانه می‌ کنی؟

گفتی به من نصیحت دیوانگان مکن!
باشد، ولی نصیحت دیوانه می‌ کنی

ای عشق سنگدل که به آیینه سر زدی
در سینه‌ ی شکسته‌ دلان خانه می‌ کنی؟

بر تن چگونه پیله ببافم که عاقبت
چون رنگ رخنه در پر پروانه می کنی

عشق است و گفته اند که یک قصه بیش نیست
این قصه را به مرگ خود افسانه می کنی

 داستان 

معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟
من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست؟

گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است
داستان هایی که مردم از تو می گویند چیست؟

خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست
این سر آشفته و این قلب ناخرسند چیست؟

چند روز از عمر گل های بهاری مانده است
ارزش جان کندن گل ها در این یک چند چیست؟

از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش
چاره ی معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟

عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز
حاصل آغوش گرم آتش و اسپند چیست؟

 دیوار به آیینه 

از شوق تماشای شب چشم تو سرشار
آیینه به دست آمده ام بر سر بازار

هر غنچه به چشم من دلتنگ جز این نیست
یادآوری خاطره ی بوسه ی دیدار

روزی که شکست آینه با گریه چه می گفت
دیوار به آیینه و آیینه به دیوار

کشتم دل خود را که نبینم دگری را
یک لحظه عزادارم و یک عمر وفادار

چون رود که مجبور به پیمودن خویش است
آزاد و گرفتارم – آزاد و گرفتار

ای موج پر از شور که بر سنگ سرت خورد
برخیز فدای سرت، انگار نه انگار

تا لحظۀ بوسیدن او فاصله ای نیست
ای مرگ، به قدر نفسی دست نگه دار

 هست و نیست 

چشم به قفل قفسی هست و نیست
مژده‌ی فریادرسی هست و نیست

می‌رسد و می‌ گذرد زندگی
آه که هر دم نفسی هست و نیست

حسرت آزادی‌ام از بند عشق
اول و آخر هوسی هست و نیست

مرده‌ام و باز نفس می‌کشم
بی تو در این خانه کسی هست و نیست

کیست که چون من به تو دل بسته است؟
مثل من ای دوست بسی هست و نیست

 سفر 3 ــ آخرین منزل ما 

با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم
به خیابان شلوغی که نباید رفتیم

می شنیدیم صدای قدمش را اما
پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم

زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک
به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم

آخرین منزل ما کوچه ی سرگردانی ست
در به در در پی گم کردن مقصد رفتیم

مرگ یک عمر به در کوفت که باید برویم
دیگر اصرار مکن باشد، باشد، رفتیم

 خوشبخت 

خوشبخت، یوسف به سفر رفته ی من است
یارِ سراغ یار دگر رفته ی من است

آینده و گذشته ی محتوم من یکی‌ ست
تقدیر، خنجر به جگر رفته ی من است

این چشمه‌ای که بر سر خود می ‌زند مدام
فواره نیست طاقت سر رفته ی من است...

مست است و شوربخت که سر می ‌زند به سنگ
دریا جوانی به هدر رفته ی من است

هر غنچه‌ای که سر زند از خاک، بعد از این
لبخند یوسف به سفر رفته ی من است

 سر به مهر 

تا بپیوندد به دریا، کوه را تنها گذاشت
رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت

هیچ وصلی بی جدایی نیست این را گفت و رود
دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت

هر که ویران کرد ویران شد در این آتش سرا
هیزم اول پایه ی سوزاندن خود را گذاشت

اعتبار سربلندی در فروتن بودن است
چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت

موج راز سر به مهری را به دنیا گفت و رفت
با صدف هایی که بین ساحل و دریا گذاشت

 کبوترانه 

ما را کبوترانه وفادار کرده است
آزاد کرده است و گرفتار کرده است

بامت بلند باد که دلتنگی ات مرا
از هر چه هست غیر تو بیزار کرده است

خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را
در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است

تنها گناه ما طمع بخشش تو بود
ما را کرامت تو گنه کار کرده است

چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر
قربان آن گلی که مرا خوار کرده است

 صاحب اسم 

از این به بعد من از دوست شر نخواهم دید
سفر به خیر تو را من دگر نخواهم دید

دگر برای کسی درد دل نخواهم کرد
دگر ز دست خودم دردسر نخواهم دید

به ریگ همسفر رودخانه می گفتم
از این به بعد تو را همسفر نخواهم دید

قبول  کن که نفاق از فراق تلخ تر است
قبول کن که از این تلخ تر نخواهم دید

فقط به صاحب اسمم سپردمت، زیرا
که تیر آهم را بی اثر نخواهم دید

 اشک روی نقاشی 

بی گمان من هم که مهرت را به جانم داشتم
مثل مردم چشم در سود و زیانم داشتم

با شکستم دشمنان را شادمان کردم، ولی
کاش، نفعی هم برای دوستانم داشتم

مثل یک فواره حکم سرنگونی با من است
شرم ها از شوق های ناگهانم داشتم

مثل اشک روی نقاشی به هم آمیختم
رنگ هایی را که در رنگین کمانم داشتم

گر چه میدانستم آخر خود مرا خواهی فروخت
انتظار دیگری از باغبانم داشتم

 طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری 

نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش
به روی شانه ی طوفان رهاست گیسویش

کجاست یوسف مجروح، پیرهن چاکم
که باد از دل صحرا می آورد بویش

کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم
کسی چنان که به مذبح برید چاقویش

نشسته است کنارش کسی که می گرید
کسی که دست گرفته به روی پهلویش

هزار مرتبه پرسیده ام ز خود او کیست
که این غریب نهاده است سر به زانویش؟

کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است
کجای حادثه افتاده است بازویش

کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش
نشسته تیر به زیر کمان ابرویش

کسی است وارث این دردها که چون کوه است
عجب که کوه زِ ماتم سپید شد مویش

عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش

طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری
که روی شانه ی طوفان رهاست گیسویش

 اسم و رسم 

چنان رسم زمان از یادها برده ست نامم را
که دیگر کوه هم پاسخ نمی گوید سلامم را

به خون غلتیده ام در زخم خنجرها و با یاران
وصیت کرده ام از هم نگیرند انتقامم را

قنوتم را کف دست شراب انگاشتند اما
من آن رندم که پنهان می کنم در خرقه جامم را

سر سجاده ام بودم که گیسوی تو در هم ریخت
نظرهای حلال و آرزوهای حرامم را

فراموشی حریری از غبار افکنده بر سنگی
از این پس می نوازد عطر تنهایی مشامم را

 تردید زمینی 

تقدیر، نه در رمل نه در کاسه ی چینی ست؟!
آینده ی ما دورتر از آیینه بینی ست

ما هر چه دویدیم، به جایی نرسیدیم
ای باد! سر انجام تو هم گوشه نشینی ست

از خاک مرا برد و به افلاک رسانید
این است که من معتقدم؛ عشق زمینی ست

یک لحظه به بخشایش او شک نتوان کرد
با این همه تردید، در این باره یقینی ست

شادم که به هر حال به یاد توأم، اما
خون می خورم از دست تو و باز غمی نیست

 خاطره ی من 

پلک فرو بستی و دوباره شمردی
فرصت پنهان شدن نبود تو بردی
 
من که به پیروزی تو غبطه نخوردم
چون که شکستم چرا دریغ نخوردی؟
 
دست تو را با سکوت و بغض گرفتم
دست مرا با غرور و خنده فشردی
 
این همه ی قصه ی تو بود که یک عمر
از همه دل بردی و دلی نسپردی
 
خاطره ها رفته اند خاطره ی من
پس تو چرا مثل خاطرات نمردی

 دست خداحافظی‌ 

بگذار اگر این بار سر از خاک برآرم
بر شانه‌ ی تنهایی خود سر بگذارم

از حاصل عمر به‌ هدر رفته‌ام ای ‌دوست
ناراضی‌ام، اما گله‌ای از تو ندارم

در سینه‌ام آویخته دستی قفسی را
تا حبس نفس‌ های خودم را بشمارم

از غربت‌ ام این‌ قدر بگویم که پس‌از تو
حتی ننشسته‌ست غباری به مزارم

ای کشتی جان! حوصله کن می‌ رسد آن‌ روز
روزی که تو را نیز به دریا بسپارم

نفرین گل سرخ بر این «شرم» که نگذاشت
یک‌ بار به پیراهن تو بوسه بکارم

ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار
تا دست خداحافظی‌ اش را بفشارم

 سفر 4 ــ بی خبر 

سفر مگو که دل از خود سفر نخواهد کرد
اگر منم که دلم بی تو سر نخواهد کرد

من و تو پنجره های قطار در سفریم
سفر مرا به تو نزدیک تر نخواهد کرد

ببر به بی هدفی دست بر کمان و ببین
کجاست آنکه دلش را سپر نخواهد کرد

خبرترین خبر روزگار بی خبری ست
خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد

مرا به لفظ کهن عیب می کنند و رواست
که سینه سوخته از «می» حذر نخواهد کرد

سفر 5 ــ می روی اما بدان

سکّه ی این مهر از خورشید هم زرین تر است
خون ما از خون دیگر عاشقان رنگین تر است

رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت:
می روی اما بدان دریا ز من پایین تر است

ما چنان آیینه ها بودیم، رو در رو ولی
امشب این آیینه از آن آینه غمگین تر است

گر جوابم را نمی گویی، جوابم کن به قهر
گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین تر است

سنگدل! من دوستت دارم؛ فراموشم مکن
بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگین تر است

 بی زار 

ای که برداشتی از شانه ی موری باری
بهتر آن بود که دست از سر ِ من برداری

ظاهر آراسته ام در هوس وصل، ولی
من پریشان تر از آنم که تو می پنداری

هر چه می خواهمت از یاد برم ممکن نیست
من تو را دوست نمی دارم اگر بگذاری

موجم و جرأت پیش آمدنم نیست، مگر
به دل سنگ تو از من نرسد آزاری

بی سبب نیست که پنهان شده ای پشت غبار
تو هم ای آیینه از دیدن ِ من بیزاری ؟!

 چشم دیگر آهو 

ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی

ردّ پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت…
چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی

ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی

سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی

باد پیراهن کشید از دست گل ها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی

چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
غنچه ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی

کشته ای در پای خود دیدی؛ یقین کردی منم
سایه ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی

 ماهی 
 
من که در تنگ برای تو تماشا دارم
با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟

دل پر از شوق رهایی ست، ولی ممکن نیست
به زبان آورم آن را که تمنا دارم

چیستم؟! خاطره ی زخم فراموش شده
لب اگر باز کنم با تو سخن ها دارم

با دِلَت حسرت هم صحبتی ام هست، ولی
سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟

چیزی از عمر نمانده است، ولی می خواهم
خانه ای را که فرو ریخته بر پا دارم
 
 بی سر و پا 

آخر، آب و گِلش کنار نیامد
دریا با ساحلش کنار نیامد
 
برکه دلش را فروخت اما دریا
با ماه کاملش کنار نیامد
 
باز به خاک آرمید هرچه که رویید
مزرعه با حاصلش کنار نیامد
 
از تو شکایت کنم که خلق بگویند
بی سر و پا با دلش کنار نیامد
 
اشکم و آتش  خوشا کسی که اگر سوخت
سوخت و با مشکلش کنار نیامد



موضوعات : شعر و شاعری , کتاب ,



آخرین ویرایش : 1392/12/15 ساعت 17:25

مرتبه


هر آنچه که در ذهنتان می گذرد را ثبت کنید؛ می توانید فیلدهای نام، ایمیل و آدرس وب/وبلاگ را خالی بگذارید.
1393/10/13 19:44
دلبسته‌ی افلاکم و پابسته‌ی خاک
فواره‌ای بین زمین و آسمانم....
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
آسمانی شدن از خاک بُریدن می خواست
بی سبب نیست که فواره فرو ریختنی است
hasty 1393/07/13 10:38
قلم نوشته ها بسیار قوی و دلنشینه .... با اجازتون شعر ان جا و این جا رو برای خودم کپی کردم ....بسیار زیبا بود.....
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
جای من اینجاس یا آنجا... چه فرقی می کند
مرسی عزیزم
خواهش می کنم
راحت باشید
نوش جان
افسانه 1393/07/9 13:30
سلام خداقوت

شعراتون عالین ممنون ک ادرس دادین ب من باعث افتخار منه شعرای قشنگتو میخونم
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
سلام من به شما
ممنونم از حضور سبزتون
تشکر می کنم
خوشحالم از این که اشعار مورد پسند شما دوست عزیز قرار گرفته
برقرار باشید
من همون عاشقم 1393/06/17 17:08
حالت سوخته را سوخته دل داند و بــــس
شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست
-----------------------------
خیـــلی ممنونم از مطالب خوبتون
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
:
شمع روشن شد و پروانه در آتش گل کرد
شمع حق داشت به پروانه نمی آید عشق
--------------
خعلی ممنونم از محبتوون
اذر 1393/01/30 12:29
حــِــمــاقـــَــت یــــَــعــــنـــی ،

صـــِــداقــــــَـــت داشـــــتـــَـــن بـــــا

کــــــــَـــسی کــِــهــــ ســـــیــــــاســـــَــــت دارَد . . .


ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
دل از سیاست اهل ریا بکن
خود باش
هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست
اذر 1393/01/30 12:29
عاقبت ظلم تو رو یه روز تلافی میکنم

اشکهامو پاک میکنم بادل تبانی میکنم

میاد اون روزی که تو قهر دلم رو ببینی

چشمهاتو باز بکنی حقیقت رو خوب ببینی

میاد اون روزی که من نامه هاتو پاره کنم

میاد اون روزی که من غم دلمو چاره کنم

اگه اون روز برسه من هم برات ناز میکنم

با غم و غصه و دردم تو رو دمساز میکنم

اگه دل تاب بیاره منم به اون روز میرسم

تو میخوای تا میتونی دل منو خون بکنی

با رقیبام بشینی منو تو دیوونه کنی

اما هر روز خوشی تنگ غروبی هم داره

شبهای سردو سیاه صبح سپیدی هم داره



ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
احسنت
بسیار زیبا بود
تشکر
اذر 1393/01/30 12:28
همیشه در حالی که…
یه عالمه حرف بیخ گلوت چسبیده
یه عالمه اشک توی چشماته!
یه عالمه حسرت توی دلت تلنبار شده…
باید بگی : خب دیگه… واسه همیشه خدافظ…

ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
واسه اینکه دار و ندار منی
که انقدر تو رو دوست دارم
برو
اذر 1393/01/30 12:28
هنگام به گریه انداختن طرف مقابل...

مواظب باشید!!!!!!!

"خدا"

اشک های اورامی شمرد....


ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:

نیستی کم! نه از آیینه نه حتی از ماه
که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه

من محال است به دیدار تو قانع باشم
کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه؟!

به تمنای تو دریا شده ام! گر چه یکی است
سهم یک کاسه ی آب و دل دریا از ماه

گفتم این غم به خداوند بگویم، دیدم
که خداوند جدا کرده زمین را از ماه

صحبتی نیست! اگر هم گِله ای هست از اوست
می توانیم برنجیم مگر ما از ماه!

کاجول 1393/01/6 20:09

سلام
حال همه ی ما خوب است.
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند.
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
و نه این دل ناماندگار بی درمان...
تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود
میدانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لااقل حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟
راستی خبرت بدهم خواب دیده ام
خانه ای خریده ام
بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار
هی بخند
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت.
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد.
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت مینویسم
حال همه ی ما خوب است
اما تو باور نکن.

سید علی صالحی

مرسی از دعوتتون ... وبلاگ زیبا و پر محتوایی دارید ، تبریک می گم

ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
کلیک رنچه فرمودین
ممنونم از این تکس وزین
تشکر از لطفتوون
نوگل باغ 1392/12/18 01:28
سلام و درود گرامی

برای رسیدن به کربلا یک مرز بیشتر نیست ،
از خود که گذشتی به کربلا رسیده ای...

آن روز که از خود گذشتی مسافر کربلایی
و آن روز که به خود رسیدی زائر کربلا...

عازم سفر معنوی کربلای معلی هستم از طرف شما نایب الزیاره خواهم بود
حلال کنید التماس دعا
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
به به به به
.
سلام حضرت آقا گدا نمی خواهی
شما مریض برای شفا نمی خواهی
.
سلام بر شما و درود
مطمئنن وقتی که این پیام منو می خونید
از کربلا برگشتید، خوشا به سعادتون
ممنونم از این اینکه منم یاد می کنید
.
سفر چه رسم قشنگی است
سفر به عرش خدا
سفر به خیر، به سلامت
سفر حلال شما
.
خیلی شادم کردین
مرسی
تا بعد
.
با لبان تشنه آن ساعت که افتادی به خاک
لَم ‌تَقُل شیئًا سِوی قُم یا أخا أدرِك أخاك

مشک دور از دست گریان است و قدری دورتر
مانده در صحرا لبی خندان و جسمی چاک‌چاک

عِندَما کُلٌّ یَرَونَ الموتَ أحلی مِن عَسَل
خاک گلگون را نمی‌شویند جز با خون پاک

کُلُّ مَن فی المَوکِبِ قالَ خُذینی یا سُیُوف
تشنگان عشق را از جان فدا کردن چه باک

یَلمَعُ النّورُ الّذی سَمّاه مصباحَ الهُدی
تا قیامت می‌درخشد این چراغ تابناک

داوری عادل‌تر از تاریخ در تاریخ نیست
نور هرگز در شب ظلمت نمی‌ گردد هلاک
.
عاشقان 2 - ضد - فاضل نظری
.
http://afasoft.ir/post/171
zahraaaaaaaaaa joOooOoN 1392/12/3 08:26
سلام اقا ترخدااااااااااااااااااااا تیتراژاخر شکلات داغ کارن همایون فرو بذار ابولفشل مرسیییییییییی خواهش میکنم بذاریاااااااا...

این بیکلامارو هم دسته بندی کن من بعده کنکورم بیام بریزم توی گوشیم یادم میره اسماشونوووووووووو....خخخخخخخخخخ...

دمت گرم
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
سلاااااااااااااااام زهراااااااااااااا خانوم درس خون
خوبی شما؟
داد و قال راه انداختی؟!!!
کجا با این عجله؟
کاش بیت اول ترانشو هم میزاشتی راحت تر پیداش می کردم
ولی ای به چشم
وقت گیرم بیاد حتمن میزارمش تو افاسافت
این لایت ها هم غمت نباشه دسته بندی شدس
تو کنکوره بده دانشگاه قبول شو بیا من ته کلاس برات بلوتوث می کنم
خخخخخخخ

راستی
دم خودت گرم اصن گرم نع داغ نع هات نع جیز!!!
خشنود 1392/11/30 22:52
سلام شما هم وب خوبی دارید خدا براتون نگهش داره...
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
سلام آقا معلم
ممنونتم داش
مرسی از شما
نوگل باغ 1392/11/29 20:36
میروم خسته و افسـرده و زار

سـوی منزلگــه ویرانه خویش

به خـدا می برم از شهـــر شما

دل شوریــده و دیوانــه خویش

می برم تا که در ان نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گنـاه

شستشویش دهم از لکه عشــق

زین همـــه خواهش بیجا وتباه

می برم تا زتو دورش ســـازم

زتو ،ای جلــــوه امید محــــال

می برم زنـــده بگورش سازم

تا از این پس نکنــد یاد وصال

ناله می لرزد،می رقصد اشک

آه ، بگــــذار که بگریزم مـــن

از تو ، ای چشمه جوشان گناه

شایـد آن به کـه بپرهیـــزم من

بخـــدا غنچـــــه شـــادی بودم

دست عشق آمد و از شاخـم چید

شعلــه آه شد م ، صــد افسوس

که لبــم باز بر آن لب نرسیـــد

عاقبت بنــد سفـــر پایـــم بست

میروم، خنده به لب،خونین دل

می روم از دل من دست بردار

ای امیـــــد عبث بی حاصــــل...

فروغ فرخزاد


سلام
اینقدر شعرای این پستت قشنگ بودند که منم شعر شاعر مورد علاقمو برات گذاشتم
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
سلام و دروووووووود
شعر عاااااااااااالی
یعنی این لم فکری فروغ بی نظیر و تکرار نشدنیه

.
مرسی از شما و حضور پر مهرتون
.

.
باید این آیینه را برق نگاهی می‌شکست...
.
.
.
:
بعد از این بگذار قلب بی‌قراری بشکند
گل نمی‌روید، چه غم گر شاخساری بشکند

باید این آیینه را برق نگاهی می‌شکست
پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه‌ام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه‌هایم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه
تخته‌سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه‌های سرخ، روزی می‌رسد
قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند
.
فاضل نظری - اقلیت - فراموش خانه
.
http://afasoft.ir/post/148

/zahra7/ 1392/11/25 19:24
خـــــــــدایـــــــــــا دلــــــم كــــــه برایـــــت تنــــــگ می شــــــود
بــــــا آنكـــــــه می دانـــــم همـــــه جــــــــا هستی،
امــــــا بــــــه آسمـــــــان نگـــــــاه می كنم،
چــــــرا كــــه آسمـــــــــان ســــــــــــه نشــــــــــــانه از "تــــــــــــو" دارد:
بــــی انتهـــــــــاست....
بــــــی دریــــــــــــــغ اســــــــت
و چــــــون یـــــك دست مهربـــــــــــان
همیشـــــــه بــــــــــالای ســــــر مـــــــاست...
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
بسیار زیبا بود
حظ بردم
تشکر ازحضور گرم و پر از مهر شما
/zahra7/ 1392/11/25 19:22
سلام...

وبت واقعا لآیـــــــــک داره

منتظر حضور دوبارت هستم

موفق باشین...
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
سلام بر شما
محبت دارین
برقرار باشید

بله چشم حتما
اذر 1392/11/23 17:30

چه دلگیر است

هم ابر باشد!

هم باران باشد!

هم خیابان خیس شده باشد!

اما...

نه تو باشی!

نه دستی برای فشردن!

نه پایی برای قدم زدن!

چه دلگیر است..



ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
:
تو بارون که رفتی
دلم زیر و رو شد
یه بغض شکسته
رفیق گلو شد
.
مرسی
اذر 1392/11/23 17:29

خاطرات نه سر دارند نه ته!!

بی هوا می آیند تا خفه ات کنند!!

سردت می کنند!

داغت می کنند!!

رگ خوابت را بلدند زمینت می زنند....

خاطرات تمام نمی شوند....

تمامت می کنند!!!!



ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
عاالی
مثه همیشه عالی
بیتا 1392/11/22 22:29
قانع که ، چی بگم!!!
ولی از پاییز و پروانه واقعا لذت بردم، مرسی
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
خواهش می کنم

.
ولی من شما رو به جا نیاوردم
فک کنم از دوستان گوگل پلاس باشین

.
هر کسی هستین آرزو می کنم همیشه و همه جا شاد و تندرست باشید

.
مرسی از لطفتوون
ممنونم از توجهتون
بیتا 1392/11/22 21:41
سلام آفا، یه سوال دارم تو تو چقدر دیگه از پروانه ها مطلب داری؟ من که رسما کم اوردم
پاییز و پروانه، پروانه شدم و...
فکر کنم از پروانه ها خیلی خوشت میاد، درست میگم؟
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
سلام
ساکت بهت بگم هیچکی نشنه
من عاشق پروانم
من عاشق پاییزم
.
قانع شدی؟
.
.
خواهم تو شوی، محبوب دلم
چون نرگس مست، دیوانه من
رویت رخ من، سویت ره من
هستی چو بهشت، كاشانه من
پروانه من! پروانه من!
بی تو چه كنم، مستانه من
آوای تو شد هم نغمه من
ای لاله من، بردی دل من
.
پروانه ی من - فتنه چکمه پوش - فریدون فروغی
.
http://afasoft.ir/post/46
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
اشتراک در خبرنامه
نظر سنجی
نظرتون درباره اینترفیس جدید آفاسافت برام مهمه








دردانه هایی از گنجور
جراید
آپارات
آمار بازدید
تعداد مطالب :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :