تبلیغات
آفاسافت.آی آر - اقلیت

Facebook & Mardomsara: AboalfazlFathiAzad | Twitter: AboalfazlFathi | Gmail & Ymail & Outlook: afa.azad | Skype: aboalfazl.fathiazad | Line & Nimbuzz & Delicious: afasoft.ir | Telegram & Trillian & Other: afasoft

اقلیت
ابوالفضل فتحی آزاد | 18:00 - 1392/07/25 | ( نظر میدم [ دیدگاه] آفاسافت: ارسال این پست از درگاه وای میل آفاسافت: ارسال این پست از درگاه جی میل آفاسافت: اشتراک این پست در لینکیدین اشتراک این پست در فیسبوک

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی

وقتی کاری انجام نمی شه، حتما خیری توش هست، وقتی مشکل پیش میاد حتما حکمتی داره، وقتی کسی رو از دست می دی، حتما لیاقتت را نداشته، وقتی تو مسیر زندگیت زمین بخوری حتماً چیزی هست که باید یاد بگیری، وقتی بیمار می شی حتماً جلوی یه اتفاق بدتر گرفته شده، وقتی دیگران بهت بدی می کنند حتماً وقتشه که ...


متن ادبی : «  شب پشت نقاب »
کتاب : « اقلیت »
شاعر : « فاضل(ابوالفضل) نظری »
ناشر : « سوره مهر »
انتشار : «  چاپ دهم - 1389 »


ادامه ی مطلبشعر - اقلیت - فاضل نظری


ادامه متن ادبی
:
... تو خوب بودن خودتو نشون بدی، وقتی اتفاق بد یا مصیبتی برات پیش می آد، حتماً داری امتحان پس می دی وقتی، همه ی درها به روت بسته می شه حتماً خدا می خواد پاداش بزرگی بابت صبر و شکیبایی بهت بده،  وقتی سختی پشت سختی می یاد حتماً وقتشه روحت متعالی بشه، وقتی دلت تنگ می شه ، حتماً وقتشه با خدای خودت تنها باشی .


تلنگر:
    در اقلیت بودن، تنهـا بودن نیست    
:: چه بــ.ـسـ.ــا گروهی اندک که بر بسیاران  غلبه  کردند... ::


موسیقی متن به همراه اشعار:

   
عشق 

توان گفتن آن راز جاودانی نیست!
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!

پُر از هراس و امیدم، که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست

ز دست عشق به جز خیر بر نمی آید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست!

درخت ها به من آموختند: فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست

به روی آینه ی پُر غبار من بنویس:
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

 سلوک 

این طرف مشتی صدف ، آنجا كمی گل ریخته است
موج ، ماهی های عاشق را به ساحل ریخته

بعد از این در جام ما تصویر ابر تیره ای است
بعد از این در جام دریا ، ماه كامل ریخته است

مرگ حق دارد كه از ما روی برگردانده است
زندگی در كام ما زهر هلاهل ریخته

هر چه دام افكندم ، آهوها گریزان تر شدند
حال ، صدها دام دیگر در مقابل ریخته

هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست
هر كجا پا می گذارم دامنی دل ریخته

زاهدی با کوزه ای خالی ز دریا بازگشت
گفت : خون عاشقان منزل به منزل ریخته

 سرگردان 

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

 فراموش خانه 

بعد از این بگذار قلب بی قراری بشکند
گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند

باید این آیینه را برق نگاهی می شکست
پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه هایم تاب زلفت را ندارد! پس مخواه
تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد
قیمت لب های سرخت روزگاری بشکند

 پری خانه 

خواب دیدم که رویاست، ولی رویا نیست
عمر جز « حسرت دیروز » و « غم فردا » نیست

هنر عشق فراموشی عمر است، ولی
خلق را طاقت پیمودن این صحرا نیست

ای پریشانی آرام ! کجایی ای مرگ ؟
در پری خانه ی ما حوصله ی غوغا نیست

ما پلنگیم ! مگو لکّه به پیراهن ماست
مشکل از آینه ی توست ! خطا از ما نیست

خلق در چشم تو دل سنگ ولی ما دل تنگ
« لا الهی » هم اگر آمده بی « الّا » نیست

موج ِشوریده دل آشفته ی ماه است ولی
ماه را طاقت آشفتگی دریا نیست

بر گل فرش ، به جان کندن خود فهمیدیم
مرگ هم چاره ی دل تنگی ماهی ها نیست

 قناعت 

شعله انفس و آتش‌ زنه آفاق است
« غم » قرار دل پرمشغله عشاق است

جام « می‌ » نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
آخرین مرتبه مست‌شدن اخلاق است

بیش از آن شوق كه من با لب ساغر دارم
لب  « ساقی » به دعاگویی من مشتاق است

بعد یك عمر قناعت دگر آموخته‌ام:
عشق گنجی است كه افزونی‌اش از انفاق است

باد مشتی ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است!

 خواب 

گرچه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست
ای اجل! مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست

بین ماهی های اقیانوس و ماهی های تنگ
هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب نیست!

ما رعیت ها کجا! محصول باغستان کجا ؟!
روستای سیب های سرخ بی ارباب نیست

ای پلنگ از کوه بالا رفتنت بیهوده است
از کمین بیرون مزن امشب شب مهتاب نیست

در نمازت شعر می خوانی و می رقصی٬دریغ
جای این دیوانگی ها گوشه محراب نیست

گردبادی مثل تو یک عمر سرگردان چیست؟
گوهری مانند مرگ  آنقدر هم نایاب نیست! ...

 دل تنگ 

من چه در وهم وجودم چه عدم، دل تنگم
از عدم تا به وجود آمده ام، دل تنگم

راز گل کردن من، خون جگرخوردن بود
از درآمیختن شادی و غم دل تنگم

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت!
من هنوز از سفر باغ ارم دل تنگم

گرچه بخشید گناه پدرم آدم را!
به گناهان نبخشوده قسم دل تنگم

حال، در خوف و رجا رو به تو بر می گردم
دو قدم دلهره دارم، دو قدم دل تنگم

نشد از یاد برم خاطره ی دوری را
گرچه امروز رسیدیم به هم! دل تنگم!

 یهودا 


مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

نسیم مست وقتی بوی گُل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را!

خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم؟
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را!

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را؟

نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است
که وحشی می کند چشمانش آهوهای صحرا را!

چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را

 توبه 

با آنکه ننوشیدم از آن چشم شرابی
مهمان کن از آن گونه مرا بوسه نابی

ای ترس، تو را شکر، که با اینهمه تردید
یک بار نیاویختم از سقف طنابی

من عارف دلتنگم، یا زاهد دل سنگ؟
هر روز نقابی زده ام روی نقابی

یک عمر ملائک همه گشتند و ندیدند
در نامه ی اعمال من مست صوابی

ساقی، همه بخشوده یک گوشه چشمیم!
آنجا که تو باشی چه حسابی چه کتابی؟!

 هبوط 

چشم مرا دید و دل سپرد به فالم
دست مرا خواند و گریه کرد به حالم

روز ازل هم گریست آن ملک مست....
نامه ی تقدیر را که بست به بالم

مثل اناری که از درخت بیفتد
در تب و تاب رسیدن به کمالم

هر رگ من رد یک ترک شده بر تن
منتظر یک اشاره است سفالم

هرکه جگر گوشه داشت خون به جگر شد
در جگرم آتش است ،از که بنالم ؟!

 خاطره 

خواستم بوسه گرم از لب گلگون ببرم  
حال باید جگر داغ و دل خون ببرم

بر نگردان به من این قلب پر از خاطره را
این کتاب ورق از هم شده را چون ببرم؟

با سر افکندگی قلب خرابم چه کنم؟
گر سر سالم از این معرکه بیرون ببرم

ناگزیرم که در آیینه چشمت با شرم
لب خندان بنشانم دل محزون ببرم

شاعر ساحل چشم تو ام و همچون موج
باید از سنگ دلی های تو مضمون ببرم

 سفر 

در ابتدای سفر در ابتدای سفر گفت بی سبب نگرانی
به بوسه گفتمش اما تو نیز چون دگرانی

به یوسف تو هزاران عزیز دست به دامان
تو مثل برده فروشان به فکر سود و زیانی

گل شکفتهء خود را سپرده ام به تو ای رود
به شرط اینکه امانت به آشنا برسانی

مرا در آینه  می بینی و هنوز همانم...
تو را آینه می بینم و هنوز همانی

هزار صبح توانستی و نخواستی اما
رسیدنی ست شبی که بخواهی و نتوانی

 بی من 

هیچ کس نیست به جز آینه صادق با من
ــ نیست در آینه آن عاشق سابق با من ــ

سهم پیمانهء دیوانه و فرزانه یکی ست
بگذر از مسئلهء عاقل و عاشق با من

دشمنان تشنهء خون من و من تشنهء مرگ
زهر شیرین من! ای یار منافق با من!

تا کنون هیچ نسیمی نوزیده ست به لطف
بعد از این هم نوزد باد موافق با من

باش تا با نظر بخت مطابق باشم
گر چه یک عمر نبوده ست مطابق با من

 شوکران 

اکنون که ارغوان به تو نفروخت گل فروش
پیراهنی به رنگ گل ارغوان بپوش

از یاد بردن غم عالم میسر است
اکنون که با شراب نشد شوکران بنوش

کوشش چه می کنی که از این سنگ بگذری
کوهی است پشت سنگ، از این بیشتر مکوش

چون نی نفس کشیدن ما ناله کردن است
در شور نیز ناله ی ما می رسد به گوش

آتش بزن به سینه ی آتش گرفته ام
آتش گرفته را مگر آتش کند خموش

 راز 

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق
هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق!

قایقی در طلب موج به دریا پیوست
باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق

عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شاید این بوسه به نفرت برسد، شاید عشق

شمع روشن شد و پروانه در آتش گل کرد
می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق

پیله ی رنج من ابریشم پیراهن شد
شمع حق داشت! به پروانه نمی آید عشق!

 چشم او روشن 

هر جا بهاری در کفن شد، شد! مبارک باد
هرجا نسیمی بی وطن شد، شد! مبارک باد

مستی اگر پیمانه ای را بشکند خیر است
ساقی اگر پیمان شکن شد، شد! مبارک باد

فرمود صید آهوان مست شیرین  است
وقت دویدن های من شد!  شد  مبارک باد

جایی که دل آتش بگیرد جای ماندن نیست
وقت فرار از خویشتن شد!  شد  مبارک باد

آتشفشانی تازه در راه است؛ آیا کوه
آماده ی عاشق شدن شد؟ شد! مبارک باد

 شهریور 

گوشه ی چشم بگردان و مقدر گردان
ما که هستیم در این دایره ی سرگردان؟!

دور گردید و به ما جرأت مستی نرسید
چه بگوییم به این ساقی ساغرگردان!

این دعایی است که رندی به من آموخته است
بار ما نه بیفزا، نه سبک تر گردان!

غنچه ای را که به پژمرده شدن محکوم است
تا شکوفا نشده، بشکن و پرپر گردان

من کجا بیشتر از حق خودم خواسته ام؟
مرگ حق است، به من حق مرا برگردان!

 حله 

تا در سر من نشئه ی دیوانه شدن بود
هر روزِ من از خانه به میخانه شدن بود

یا سرخی سیبِ تو از آن جاذبه افتاد؟
یا در سر من پرسش فرزانه شدن بود!

یک بار نهان از همگان دل به تو بستیم
این عشق نه شایسته ی افسانه شدن بود

ای کلبه ی متروک فرو ریخته بر خویش
ویرانه شدن چاره ی بیگانه شدن بود؟!

مگذار از ابریشم من حلّه ببافند
در پیله ی من حسرت پروانه شدن بود

 پرواز 

ای همهمه ی نام!
ای خلوت اوهام!

ای ماه دل افروز
ای شام سیه فام

خورشیدم و خاموش
دریایم و آرام

چشمی که جدا ماند
از شاخه ی بادام

اشکی که فرو ریخت
در آینه ی جام

نامم همه جا رفت
پیغام به پیغام

از قونیه تا بلخ
از تیمره تا شام

در گشت و گذارم
از عقل به اوهام

نزدیکم و دورم
چون کفر به خیام

شایسته ی تحسین
سیلی خور دشنام

بازیچه ی تـقدیر
فرسوده ی ایام

پلکی بزن ای مرگ
تا پر کشم از بام

 نا امید  

دیگر بهار در سبد روزگار نیست
دیگر «قرار» نیست ، نه ! دیگر قرار نیست

شادم که زود می گذرد شادی ام، ولی
غم می خورم که هیچ غمی ماندگار نیست

از یاد رفت غرش شیران بیقرار
آهوی چشم های تو در بیشه زار نیست

بگذار در غبار فراموشمان کنند !
این سینه را تحمل سنگ مزار نیست

اقرار عشق راه به انکار می برد
این کفر جز عبادت پروردگار نیست

 تقدیر 

حکایت تو که دنیا تو را نیازرده ست
دلی گرفته در آیینه های افسرده است

حکایت من در مشت روزگار دچار
پرنده ای ست که پیش از رها شدن مرده ست

یکی پرنده یکی دل ! دو سرنوشت جدا
که هر یکی به غم دیگری گره خورده ست

به باغ رفتم و دیدم ان شقایق سرخ
که پیش پای تو روییده بود پژمرده ست

خلاصه ی همه ی رنج های ما این است
پرنده ای که دل اورده بود دل برده است
 
 گریه های امپراتور 

از شوكت فرمانرواییها سرم خالی است  
من پادشاه كشتگانم! كشورم خالی است

چابك‌سواری، نامه‌ای خونین به دستم داد
با او چه باید گفت وقتی لشگرم خالی است

خون‌گریه‌های امپراتوری پشیمانم
در آستین ترس، جای خنجرم خالی است

مكر ولیعهدان و نیرنگ وزیران كو؟
تا چند از زهر ندیمان ساغرم خالی است؟

ای كاش سنگی در كنار سنگها بودم
آوخ كه من كوهم ولی دور و برم خالی است

فرمانروایی خانه بر دوشم، محبت كن
ای مرگ! تابوتی كه با خود می ‌برم خالی است

 خلوت 
 
عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد؟

با نسیم سحری دشت پُر از لاله شکفت
سر سربسته چرا این همه رسوا دارد

در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد

بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند:
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سرانجام خوشی گردش دنیا دارد

عشق رازی است که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با منِ تنها دارد

 بی نیاز 

راه پیدا کردن گنج جهان جز رنج نیست
رنج آن را راست می گویند اما گنج نیست

گاه می افتد به خاک و گاه می غلتد به رود
هیچ رازی در فروافتادن نارنج نیست

گاه سربازی شجاعی، گاه شاهی نا امید
روز و شب چیزی به جز تکرار یک شطرنج نیست

در کف بازار دنیا «عمر» خود را باختی
سکه ها را جمع کن! دعوای چار و پنج نیست

باید از بهتی که چشمم داشت قلبش می شکست
چشم پوشی کن که این آیینه حیرت سنج نیست

 رسوا 

چرخید و پیش آورد رنگ دیگری را
شاید بنوشاند شرنگ دیگری را

تا وصل « شیدا » برد و« رسوا » بازگرداند
مهتاب کوهستان پلنگ دیگری را

دیوانه وار از ماه رفتم تا لب چاه
انداختم در چاه سنگ دیری را

بر تار« چنگ » دیگری زد،چنگ« دیگر »
بر تار زد بر تار چنگ دیگری را

دست پشیمانی به پیشانی گرفتم
یک ننگ پوشانید ننگ دیگری را!

 دنیا  

همچنان صیاد را صحرا به صحرا می کشند
آهوان مست، جور چشم او را می کشند

زیر بار عشق، قامت راست کردن ساده نیست
موج ها باری گران بر دوش دریا می کشند

قصه ی انگشتری بی مثلم اما بی نگین
دوستان از دست من شرمندگی ها می کشند

قامتم هر قدر رعناتر شود، خورشید و ماه
سایه ام را بیشتر بر خاک دنیا می کشند

شرک موری بود بر سنگ سیاهی در شبی!
چشم های ما فقط « رنج » تماشا می کشند

 ناگزیر 

كودكان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم
من تفرجگاه افكار پریشان خاطرم

خانه ی متروکم از ارواح سرگردان پر است
آسمانی در میان ابرهای عابرم

چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام
در دل خود مومنم در چشم مردم کافرم

گرچه یك لحظه است از باطن به ظاهر رفتنم
چند صد سال است راه از باطنم تا ظاهرم

خلق می گویند ابری تیره در پیراهن است
شاید ایشان راست میگویند ، شاید شاعرم

« صبر » درمان من است از تلخ و شیرینش چه باك ؟!
هرچه باشد ناگزیرم هرچه باشد حاضرم ...

 زندگی 

نرگس مردم فریبی داشت شبنم می فروخت
با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر
داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

زندگی- این تاجر طماع ناخن خشک پیر ــ
مرگ را همچون شراب ناب، کم کم می فروخت

در تمام سال های رفته بر ما، روزگار
شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها
گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت

 روزهای بی بهار 

از صفحه اعداد قلب پنج را چید
دستی که ساعت های « دنیا سنج » را چید

« پاییز در راه است ! » این را شاعری گفت
بادی وزید و اولین نارنج را چید

تقدیر با من در نبردی نا برابر
سربازی های آخرین شطرنج را چید

دستی که آدم را کلید گنج بخشید
خود نقشه گم کردن آن گنج را چید

هم دانه های سال های عمر را کاشت
هم میوه های باغ های رنج را چید!

 مقصد خورشید و شام تار 

هیچ دلی عاشق و دچار مبادا
عاقبت چشم ، انتظار مبادا

می‏روی و ابرها به گریه که برگرد!
چشم خداوند اشکبار مبادا

تشنه لبی مست رفته است به میدان
این خبر سرخ ناگوار مبادا!

تشنه لبی مست رفته است به میدان
آینه با سنگ در کنار مبادا

تشنه لبی مست رفته است به میدان
وعده ی دیدار بر مزار مبادا

تشنه لبی مست رفته است به میدان
تشنه لب مست بی قرار مبادا

شیهه اسبی شنیده می شود از دور
شیهه اسبی که بی سوار مبادا

این طرف آهو دوید آن طرف آهو
دشت در اندیشه ی شکار مبادا

وسعت دشت است و وحشت رم اسبان
غنچه ی سرخی به رهگذار مبادا

زندگی سبز و مرگ سرخ مبارک
دشت پر از لاله بی بهار مبادا

عالم کثرت گشود راه به وحدت
هیچ به جز آفریدگار مبادا

 آزردگان 

نه چون اهل خطا بودیم رسوا ساختی ما را
که از اول برای خاک دنیا ساختی ما را

ملائک با نگاه یأس بر ما سجده می کردند
ملائک راست می گفتند، اما ساختی ما را

که باور می کند با اینکه از آغاز می دیدی
که منکر می شویم آخر خودت را ساختی ما را

به ظاهر ماهیانی ناگزیر از تُنگ تقدیریم
تو خود بازیچه ی اهل تماشا ساختی ما را!

به جای شکر، گاهی صخره ها در گریه می گویند
چرا سیلی خور امواج دریا ساختی ما را؟

دل آزردگانت را به دام آتش افکندی
به خاکستر نشاندی، سوختی تا ساختی ما را!

 سرنوشت  

در شب باران به خاک ریخته گاهی
بوسه ی ابری که دل سپرده به ماهی

خط به خط سرنوشت من مژه ی توست
زندگی کوه بسته است به کاهی

زلف تو و عمر من ؟ چه راه درازی!
چشم تو و حال من ؟ چه روز سیاهی!

مسئله مرگ و زندگی نظر توست
می کُشی و زنده می کنی به نگاهی

حق من این زندگی نبود خدایا!
جان مرا زودتر بگیر، الهی ....

 قرارهای بی قرار 

هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست
ببار، ابر بهاری، ببار، کافی نیست

چنان که یخ زده تقویم ها اگر هر روز
هزار بار بیاید بهار، کافی نیست

به جرم عشق تو باشد که آتشم بزنند
برای کشتن حلاج، دار کافی نیست

گل سپیده به دشت سپید می روید
سپیدبختی این روزگار کافی نیست

خودت بخواه که این انتظار سر برسد
دعای این همه چشم انتظار کافی نیست

 تماشا 

از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند

 پادشاه 

همچنان وعده‌ی بخشایش شاهنشاهش
می‌كشد گمشدگان را به زیارتگاهش

نه در آیینه فهم است، نه در شیشهء وهم
عاقلان آینه خوانندش و مستان آهش

به من از آتش او در شب پروانه شدن
نرسیده است به جز دلهره‌ء جانكاهش

از هم آغوشی دریا به فراموشی خاك!
ماهی عمر چه دید از سفر كوتاهش؟

كفن برف كجا، پیرهن برگ كجا؟!
خسته‌ام مثل درختی كه از آذر ماهش

باز برگرد به دلتنگی قبل از باران
سورهء توبه رسیده است به بسم الله‌اش

 میهمانی 

کبریای توبه را بشکن! پشیمانی بس است
از جواهرخانه ی خالی نگهبانی بس است

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبروداری کن ای زاهد! مسلمانی بس است

خلق دل سنگ اند و من آیینه با خود می برم
بشکنیدم دوستان! دشنمام پنهانی بس است

یوسف از تعبیرخواب مصریان دلسردشد
هفتصد سال است می بارد! فراوانی بس است

نسل پشتِ نسل تنها امتحان پس می دهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است

بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می کنیم!
سفره ات را جمع کن ای عشق! مهمانی بس است!



موضوعات : شعر و شاعری , کتاب ,



آخرین ویرایش : 1393/01/22 ساعت 11:07

مرتبه


هر آنچه که در ذهنتان می گذرد را ثبت کنید؛ می توانید فیلدهای نام، ایمیل و آدرس وب/وبلاگ را خالی بگذارید.
1392/12/8 18:29
besiar ali
khoda ghovat
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
ممنونم عزیزم
مرسی نازنیم
نوگل باغ 1392/11/4 04:11
ღϠ₡ღ♥♥ღϠ₡ღ♥♥♥ღϠ₡ღ♥♥ღϠ₡ღ♥♥₡ღ♥♥ღ

اگر كه گل رود از باغ باغبان چه كند ؟
چو بی بهار شود با غم خزان چه كند ؟
كسی كه مهر گل از دل نمیتواند كند
به باغ خشك در ایام مهرگان چه كند
به گریه زنگ غم از دل بشوی و شادان باش
دل گرفته غم خفته را نهان چه كند ؟

ღϠ₡ღ♥♥ღϠ₡ღ♥♥♥ღϠ₡ღ♥♥ღϠ₡ღ♥♥₡ღ♥♥ღ
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
اذر 1392/09/13 21:54
گاهـــی ...
نمیشـــــــه دســت از
دوســـــت داشتن یکــی برداشــت
حــــــــــــــــــــــتی وقتــــی ازش دلخــــــوری ...

ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:

مثه همیشه عالی
بی نظیر بود، تشکر عزیزم

.
گفته بودم پیش از این، « گلخانه ی رنگ » من است
حال می گویم جهان، پیراهن تنگ من است

استخوان های مرا در پنجه، آخر خُرد کرد
آنکه می پنداشتم چون موم در چنگ من است

دوستان همدلم ساز مخالف می زنند
مشکل از ناسازی ساز بدآهنگ من است

از نبردی نابرابر باز می گردم! دریغ
دیر فهمیدم که دنیا عرصه ی جنگ من است

مرگ پیروزی است وقتی دوستانت دشمن اند
مرگ پیروزی است اما مایه ی ننگ من است

از فراموشی چه سنگین تر به روی سینه؟! کاش
پاک می کردی غباری را که بر سنگ من است...
.
نیرنگ - گریه های امپراتور - فاضل نظری
.
http://afasoft.ir/post/147

فرشته مصطفی 1392/09/7 22:30

اصـــــلا تو حواست نیســــت ،من محو تماشاتم
تو فکـــــر یکـــی دیگه ،من پــــــای قدمهــــــاتم
تو راه میـــری آهسته ،من پشت ســرت هستم
فکــر تـــــورو میخونــــم ،محکم بتو چشم بستم..

دنیـــــات پراحساسـه ،اما واسه من جا نیست
صد بار منو میبینـــی ، اما حسـی پیـــدا نیست..
حتی تو رویاتـــــــــم ، انگار واسه من جا نیست
صد بار منو میبینــی ، اما حسّــی پیـــــدانیست ..

ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
خعلی زیبا بود ، ایول ، عاورین
،
.

بستن زلف رها، سنگدلی می خواهد
دلْ شکستن همه جا سنگدلی می خواهد

چون دلت حال مرا دید نپرسید چرا
عشق بی چون و چرا سنگدلی می خواهد

تو هم ای بخت، ملامتگر ما باش، ولی
سرزنش کردن ما سنگدلی می خواهد

کوه بودم همه ی عمر و نمی دانستم
راه بستن به صدا سنگدلی می خواهد

رود یک عمر مرا گفت بیا تا دریا
سنگ ماندن به خدا سنگدلی می خواهد

کربلا آمد و من حرّ گرفتار، بیا
دل ندادن به بلا سنگدلی می خواهد
.
فاضل نظری - آن ها - سنگدلی
کامبیز 1392/08/26 10:45
بسیار عالی بود
ابوالفضل فتحی آزاد در پاسخ می گوید:
تشکر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
اشتراک در خبرنامه
نظر سنجی
نظرتون درباره اینترفیس جدید آفاسافت برام مهمه








دردانه هایی از گنجور
جراید
آپارات
آمار بازدید
تعداد مطالب :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :